ما و نینیمون
خاطرات پسر کوچولوی محبوبه و جواد
ما و نینیمون
خانه | آرشيو | ايميل

محبوبه طبایی

درباره : من و جواد جون روز ششم آذر ماه سال 82 با نام و یاری خدای بزرگ زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم و از خدا می خواهیم که تا ابد این پیوند رو برامون حفظ کنه.... اردیبهشت 89 خدا یک هدیه آسمانی به ما داد که قراره بهمن ماه بدنیا بیاد.... امیدوارم فرشته من راحت و سالم بدنیا بیاد....
پروفایل مدیر :محبوبه طبایی
روزشمار

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
تولد 2 سالگی

سلام

خلاصه برگشتیم با عکسای تولد دو سالگی گل پسر!

اول از همه هنرنمایی های مامان  امسال با "تم انگری بردز"

کارت تشکر:

و حالا کیک انگری بردز:

و حالا گل پسر بد اخلاق:عصبانی

دوستان بارمان در تولد دو سالگی:

امسال دو تا آرمان داشتیم: " ارمان خاله جمیله و آرمان ثمینه جون" دو تا هم سام داشتیم" سام ساناز و سام سمانه"! جالب بود نه؟!تعجب

تنها لحظه خوشحالی پسر:تشویق

به به:

خب بزودی برمیگردیم و ویرایش می نمائیم

 

 

 

 


[ تگ ها : ]
+
بیست و سه ماهگی- حرف های کودکانه

سلام مامانی

امروز 17 دیماه 91 هست و چیزی حدود 15 روز مونده به تولد دووو سالگی شما ! مبارک ناز پسری... گاوچرانو اما خبرای این مدت. هفته پیش برای تولد دو سالگی بردیمت آتلیه فتو بیبی.هورا عکسات هم خوب شد و چند تا شاسیو عکس سفارش دادم که گفتن 10 تا 15 روزه آماده می شه . امیدوارم به تولدت برسه. یکی از عکسات خیلی دوست دارم. حالا هروقت آماده شد برات آپ می کنم . البته اگه این سایتهای آپلود عکس بعد از دو روز  نترکوننش. خب اما بریم سر موضوع اصلی پست و چیزی که باعث شد مامیت دست به قلم بشه (البته دست به کی برد) کلمه های جدیدی که بارمان خان یادگرفتن. البته نوشتن کی بود مانند شنیدن:

  1. توپ ←پوه
  2. هر نوع حیوان مثل گربه و حشره و انگیری برد ← جوجو
  3. کنترل تلویزیون ← کن کن
  4. ساعت       ← ناعت
  5. محبوبه ← اَبوب
  6. نمی خوام ← ناخوام
  7. می خوام ←ما خوام
  8. میمون ← می مون
  9. موز ← موس
  10. دنده ← دن ده
  11. فرمان ← مرمون
  12. عمو ← ممو
  13. شیر ← شییر
  14. ماست ← ماستِ
  15. گوگوش ← دو دو ش
  16. نکنی ← ناکنی یا
  17. ماشین ← ما
  18. کِرم ← کِ
  19. کیک ←کِ
  20. بارمان ← بامان
  21. چشم ← چِ
  22. گوش ← گو
  23. مو← مو
  24. گل ← گُ
  25. گوسفند ← بَ بَ

البته زندایی جون و شهین جون و مهدی و حسین هم با روش خودت صدا می کنی که کمی مبهمه ولی ما متوجه می شیم.

و حالا مهمترین دستاورد بارمان:

مامان : بارمان بشمار بارمان: دوو           سه         چا         شیش     هف        نوووه      ده

خب تا پست بعدی که احتمالا مربوط خواهد شد به تولد 2 سالگیت بای بای.بای بای


[ تگ ها : حرف زدن کودکانه ]
+
نوزده ماهگی

پسر شیطونم سلام

امروز 5 شهریور ماه 1391 است. دیروز 19 ماهگی رو تموم کردی و وارد 20 ماهگی شدی! مبارکه. کی فکرش و می کرد به همین زودی 19 ماه گذشت یعنی یک سال و هفت ماه. وقتی تازه بدنیا امدی به وب لاگ بعضی از مامانا که سر میزدم از اولین کلماتی که بچه هاشون می گفتن نوشته بودم و من کلی از تلفظ های بچه گونه لذت می بردم. برام خیلی دور بود چنین روزی که بیامو یک پست آپ کنم و توش از حرفها و اداهای تو بنویسم.

حالا می خوام چیزایی رو که یاد گرفتی بر حسب اینکه کی بهت یاد داده برات بنویسم . من در این شرایط لیسانس اون کلمه رو می دم به فرد یاد دهنده

آنچه لیسانسش متعلق به خودمه( مامان محبوبه) به ترتیب زمان یادگیری:

مامان: جیش کجاست؟                      بارمان: در حالیکه پنپرزشو نشون می ده میگه: جییییش (البته  ش رو تلفظ نمی کنه)

مامان: بارمان ساعت چنده؟                 بارمان: دَه

مامان: خروسِ چی میگه؟                   بارمان : خخخخخخِ

مامان: ببئی می گه...             بارمان : بَ بَ         مامان: دنبه داری؟               بارمان : نَ نَ البته با حالت ناز و کشدار

آنچه بابایی به بارمان یاد داده:

بابا: بارمان هاپو چی میگه؟                  بارمان: هوووو

بابا: گاوِ می گه...                              بارمان: مووووو

آنچه که اکرم جون(دختر دایی مامان) بهش یاد داد:

جوجو پَ              بقیه حیوانات رو خودمون می گیم و بارمان پرشو می گه در نهایت با گفتن نام بارمان دست می زنه و منتظر شعر بارمان که پر نمی زنه پراشو بهم نمی زنه خواهد بود.

چیزایی که لیسانسش متعلق به خاله ست:

خاله : بارمان منو دوست داری؟                        بارمان: بل بل ( یعنی بله)

خاله: چندتا؟                                  بارمان : دووو (یعنی دو تا)

مامانی هم بهمون لی لی حوضک یاد داده که خلاصه می شه به انجام حرکات پانتومیم توسط بارمان یعنی قرار دادن انگشت اشاره دست چپ روی کف دست راست( آخه بارمان دست چپیه!) راستی وقتی هم کاری غیر مجاز باشه دستاشو تکون می ده و میگه نَ نَ نَ... بعد از خوردن هر نوع نوشیدنی می گی: بَ بَ بَ و سرتو تکون میدی. اینقدر هم بهت چایی داد که اوف ( یعنی داغه) رو از مامانی یاد گرفتی و با دیدن چایی سریع می گی اوف اوف اوف

یک چیزایی رو هم نمی دونم اولین بار از کی یاد گرفتی؟ مثل دَدَ و دا ( یعنی دالی) تا من لباس می پوشم بارمان میگه : مامان دَدَ ه ه ه ؟؟؟ با کلی ناز.

وقتی بهت می گیم برو جوراباتو بیار بریم دد می دویی می ری از کشوی سوم کمد لباسات جوراب می یاری مادر فداااا. کلی برامون نماز می خونی : با گفتن اله اکبر توسط ما دستهاتو می ذاری کنار گوشات و سپس دولا می شی و  سجده می ری البته حتما باید روی مهر باشه!

آهان فقط دیگران نیستن که دارن به تو حرف زدن یاد می دن. تو هم به بعضی ها یک چیزایی یاد دادی، بله تعجب نکنید پسرم به پسر خاله اش آقا آرمان مامان و بابا گفتن و یاد داد. یک شب که خاله جمیله اینها آمده بودن خونه ما، اینقدر بارمان گفت مامااااان ، بابااااااا که خلاصه بعد از دو سال آرمان خان هم به مامان و بابا گفتن دهان باز کردند. با ذوق به بارمان نگاه می کرد و اداشو در می آورد.

مامانی هفته پیش که تعطیلات عید فطر بود ما به اتفاق عمو محسن شما رفیتم سبزوار. خوب بود خوش گذشت انجا برای اولین بار دختر عموی شمارو هم دیدم. بله ویانا حدود 3 ماهش بود و حسابی تپل مپلی... انجا هر روز در حیاط خونه مامان مریم برنامه آب بازی ردیف بود این عکساش:

 بارمان در حال حرف زدن پای موبایل

یکی از اداهای پر مصرف بارمان

بارمان در حال نواختن موسیقی اون هم با دو دست یعنی هم آکورد و گرفته و هم ملودی رو می نوازه. منو عمه مانا که لذت بردیم.

زدن کی برد

و بالاخره مراسم آبتنی  

 


[ تگ ها : حرف زدن کودکانه ]
+
تولد یک سالگی

سلاااااااااام مامانی.

خلاصه برگشتیم. بعد از چند ماهسوال؟ هشت ماهگی تا یک سالگی ؟ اما الان که دارم این پست و آپ می کنم، شما دقیقا چهارده ماهته! یعنی بعد از شش ماه تاخیر... واقعا که ، خیلی بده... ولی خب دیگه چکار کنیم. مامانت تنبله...اوه

حالا از این حرفا که بگذریم می رسیم به ماجرای تولد یک سالگی آقا بارمان... که نگو تولد مراسم دامادی بود دیگه... انقدر که مامی خودش کشته بود.خجالتنیشخند

حدود یک ماه درگیر انتخاب تم تولد بودیم و حدود یک ماهی هم درگیر اجراشچشمک.... دیگه هلاک شدم ولی خب جالب از کار دراومد و خستگی و از تنم دراورد. همه کلی تعریف کردن....خجالت البته پسرم منم دیگه تمام تلاشمو کردم و کلی از این ور و انور ایده گرفتم.از سایت های مختلف که تو این زمینه فعال هستند، مامانای خوبه نی نی سایت که دیتاشونو باهم شیر کردن و خلاصه با کمکای بابایی ( در کار چاپ و تهیه کلاه، باد کردن بادکنک ها ) تولد یک سالگی شمارو با تم "یک سالگی" تعجب برگزار کردیم! به نظر من این تولد با همه تولدای دیگه فرق داره یعنی مهمترین تولده... و باید عالی باشه... برات یک چیزایی یادگاری نگه داشتم که امیدوارم وقتی بزرگ شدی و این عکس ها و یادگاریهاشو دیدی، لذت ببری

اینم عکس هنرهای مامی:آخ

تزیینات تولد

 

تم یک سالگی

 

تم یک سالگی 

اینم کارت تشکر پسرم:

کارت تشکر

قبل از شروع تولدت یکم عکس ازت گرفتیم و شما هم کم نذاشتی و درست مثل یک مدل رفتار کردی ماچماچ(هزارتا...)

پسر نازم

 

 

 

مامی کیک تولدت قرار بود آبی باشه ولی نمی دونم چرا وقتی بابایی رفت آوردش سبز از کار درآمد!

تولد یک سالگی

 آخ قربون این آقاییت بشم من!

پسر اشک آلود من

 

دوستای خوبت هم امده بودن مانی، آیلین، پسرخاله(آرمان)، رونیکا و هاووش که جاش توی این عکس خالیه...

دوستان

خب قربونت شم، به امید تولد صد سالگیت مامی جونم. به امید روزی که جشن فارغ تحصیلیت و بگیریم و هرچیز دیگه ای که خودت دوست داشتی...


[ تگ ها : تزئینات تولد ، تولد یک سالگی ، تم تولد ، تم تولد یک سالگی ]
+
هشت ماهگی

سلام پسر شیطونم

خوبی مامانی ؟ روزا که مامانی نیست چی کارا می کنی؟ شیطونی؟ بازی؟ نق نق؟ وای این آخری از همه بدتره... با این مقدمه کوتاه فکر کنم باید سریع بپردازیم به کارایی که آقا بارمان توی مدت غیبت ما یاد گرفته...

پسمل گلم مهمترین کاری که اخیرن یاد گرفتی اینه که بدون کمک ما از جات بلند می شی و می شینی.... مبارک این کارو خیلی جالب و هوشمندانه انجام می دی. اول به شکم می خوابی بعد بدنت رو به یک سمت می چرخونی یعنی به پهلو میخوابی و بدنت رو کمی بلند می کنی حالا کف دستت روی زمین تکیه گاه می کنی و کم کم خودتو بلند می کنی یعنی در هر مرحله دستت رو بیشتر به سمت بدنت می کشی و عمودیتر میشه تا آخرکه موفق میشی تعادلت رو حفظ کنی و بشینی..این کارو اولین بار 5 مهر انجام دادی یعنی دقیق فردای 8 ماهگی.. مامان ازاینکارت خیلی ذوق کرد . عزیزم ببین حالا وقتی قدم برداری چه حالی میشم...

الان دیگه خوردنیو خوب می شناسی وقتی هر چیز خوردنی مثل لیوان ، شیشه شیرت ، خصوصا ممه ببینی، می می تو ( پستونک) تف می کنی و دستات تند تند تکون می دی. راستی اگر ما رو در حال خوردن نوشیدنی ( دست به لیوان) ببینی و به شما ندیم گریه می کنی..آخ فدا بشم من.

هنوز سینه نمیری البته دنده عقب چرا ، میری و وقتی نشستی دور خودت می چرخی.. فکر کنم تنبلیت تقصیر مامانیه ، حسابی لوست کرده نمی زاره بشونمت توی روروئک و هرچی میخوای میگه زود بدید دستش.

چند وقت پیش از روی یک کلیپ که روی گوشی خاله بود دیدی یاد گرفته بودی می گفتی دَدَه دَدَدَ.... ولی دوباره یادت رفت الان دیگه می تونی اشیاء رو روی هم بکوبی با مکعب هایی که پسرخاله سرتولدش بهت هدیه داد این کار و خیلی خوب انجام میدی

هفته پیش بردمت آتلیه خاله نوشین و کلی ازت عکس گرفتیم. آخ گلم نمیدونی چقدر بد اخلاقی کردی... فکرنمیکردم بقول عمه مانا اینقدر خلقت تنگ بشه... فکرکنم ازتاریکی و نور و پروژکتور بدت میامد. به هر حال امیدوارم عکسای خوبی ازش در بیاد. بابایی خودشو هلاک کرد تا شما رو بخندونه... قربون اداهات

مامی چند روزیه که یکم سرماخوردی و خیلی بهانه گیری می کنی شب ها  هم  خوب نمی خوابی و کلی داری مامان و بابا رو اذیت می کنی. ولی من بیشتر بخاطر خودت ناراحتم . وقتی نق می زنی و یا می زنی زیر گریه خیلی سوزناکه و بقول یکی ازدوستای بابا رحمی میشی .. دلم کباب می شه که هیچ کاری نمی تونم برات کنم.

راستی حمام رو خیلی دوست داری و آب بازی و یاد گرفتی. وقتی توی وان حمامت میشینی با دستات تند تند می کوبی روی آب و می پاشی به همه جا توی صورت خودت هم می پاشه و بدت میاد. عاشق آبی. حتی یک دقیقه که می خوام دست و صورتت رو توی ظرفشویی بشورم دستت رو می گیری زیر شیر و شروع میکنی به آب بازی و وقتی شیر آبو می بندم اعتراض میکنی.

راستی مهم تر از همه اینکه خلاصه بعد از هشت ماه تونستم برات ماهگرد بگیرم. هشت ماهگیت مبارک نمکدون، فلفل دون، بارمان دون، همه چی دون!

 


[ تگ ها : ]
+
پنج ماهگی

سلام پسر گلم 

مامانی این مدت کلی کارای جدید یاد گرفتی. می تونی غلت بزنی.تشویق پاهاتو بگیری. کمی جیغ می کشی! شیطاندور خودت می چرخی . دیگه وسیله هاتو با مهارت بیشتری می گیری بطوری که می تونی توپاتو بگیری و بخوری.از خود راضیزبان داری تمرین می کنی که با لیوان آب بخوری فدا شم.تعجب یکبار هم تونستی می می تو بزاری دهنت. چشمک

 

 

 

 


[ تگ ها : ]
+
سه ماهگی

سلام مامانی! لبخند

ببخش که اینقدر دیر به دیر به وبلاگت سر می زنم. تقصیر خودت مامانی!عصبانی

فقط خیلی زود برات بگم که تا 4 روز دیگه سه ماهت تموم می شه گل من. و اما کارایی که یاد گرفتی:

 

دستاتو می خوری ، البته خوب بلد نیستی بخوری ولی چه ملچ و مولوچی می کنی!( الانم داری می کنی)

 

و گاهی اوقات عصبانی که چرا خوب نمی تونم بخورمشون!عصبانی

 

خنده و صحبت که فراوون ... بیا و ببین...

 

وقتی توی صندلی بازیت می شینی و من توی خونه راه می رم، با نگاهت دنبالمی؛ از این ور به اون ور. دیگه سرتو 180 درجه می چرخونی دنبالم.

 

با خرت و آویز صندلی بازیت خیلی حال می کنی و سعی می کنی بگیریشون. البته وقتی موفق می شی دیگه نمی تونی ولش کنی.

 


[ تگ ها : ]
+
لحظات زندگی من

 

 

وقتی خوابم می آدشیطان

وقتی خوابم می برهخواب

و حالا که خوش اخلاق می شمچشمک

 

وقتی متعجب می شمتعجب

وقتی برای اولین بار به همراه بابایی رفتم ده دهاز خود راضی

و من در 25 روزگی (کمی عصبانی)

و قتی می خوام با نگاهم دل مامانی رو ببرمچشمک


[ تگ ها : لحظات زندگی من ]
+
لحظه تولد بارمان

 

پسر گلم سلام

خب مامانی بالاخره روز موعود رسید! روزی که 9 ماه انتظارشو کشیدم، روزی که بیام و یک پست آپ کنم و تو توی بغلم باشی ... قدم به این دنیا گذاشته باشی...، روی ماهتو دیده باشم. اون روز موعود 4 بهمن 89 بود.  روزی که خدا یکی از فرشته هاشو به من و بابایی هدیه داد. میدونی خدا چقدر من و بابایی رو دوست داشت که یکی از فرشته هاشو به ما سپرد تا ازش مراقبت کنیم؟ فکر کنم این بزرگترین مسئولیتی باشه که خدا تو دنیا رو دوش بنده هاش میذاره. امیدوارم من و بابایی از عهده این مسئولیت بزرگ به خوبی بر بیاییم.

خب عزیز دلم، شیرین ترینم، عسل من، با هوش من، موش موشک من ...  و در نهایت بارمان من به این دنیا خوش اومدی. آره عزیزم اسم تو رو بارمان گذاشتیم. به خیلی از دلایل. اما مهمترین دلیلی که منو مجذوب این اسم کرد، معنی بسیار قشنگ و تحسین برانگیزشه. بله مامانی ، میخوام در مورد اسمت برات بنویسم . بارمان یک اسم شاهنامه ایست، نام دلاوری تورانی که با دوازده هزار سپاه و با هدیه‌های فراوان از سوی افراسیاب به نزد سهراب فرستاده شد تا بکوشد که رستم و سهراب یکدیگر را نشناسند و او پیوسته با سهراب بود.

ز لشکر گزید از دلاور سران            کسى کو گراید بگرز گران‏

ده و دو هزار از دلیران گرد            چو هومان و مر بارمان را سپرد

بتوران چو هومان و چون بارمان            دلیر و سپهبد نبد بى‏گمان‏

اگر جنگ جویى تو جنگ آورند            جهان بر بداندیش تنگ آورند

 

این اسم چون شاهنامه ای هست اصالت ایرانی تو رو نشون میده و باعث میشه هرکجای دنیا که باشی به یادت بیاره که تو یک ایرانی هستی. اما معنی بسیار زیبای این اسم که امیدوارم برازنده تو باشه: انسان لایق و شایسته، فرد قابل احترام، کسی که دارای روح بزرگی است. بارمان من امیدوارم این اسم برازنده تو باشه و وقتی بزرگ شدی و آدما معنی اسمتو ازت پرسیدن با شنیدن معنی اسمت تو دلشون به من و بابایی احسنت بگن چون حس میکنن که تو دقیقا همون آدم قابل احترام و شایسته ای هستی که بزرگترین روح دنیا رو داری و تو رو لایق داشتن همچین اسمی بدونن. مامان امیدوارم از اسمی که برات انتخاب کردیم راضی باشی و نمونه واقعی یک بارمان باشی. البته این آرزوییه که چند دقیقه قبل از به دنیا اومدنت برات کردم. وقتی که خانم فیلمبردار ازم پرسید که توی این لحظات قبل از به دنیا اومدن پسرتون براش یه آرزو بکنید، بهش گفتم: الآن هیچی به ذهنم نمیرسه جز این که امیدوارم شخصیت پسرم مثل معنای اسمش باشه.

فرشته من، الآن حدود یک ماه از تولد تو میگذره و من هر روز بیشتر از دیروز عاشق تو میشم. تازه دارم حس مادری رو درک میکنم که با تمام حسهای دنیا فرق داره. بارمان نمیدونی که چقدر دوست دارم و دلم نمیخواد که کوچکترین آسیبی بهت برسه. نمیدونی وقتی توی فیلم به دنیا اومدنت میبینم که چند لحظه بعد از به دنیا اومدنت داری دنبال سینه من میگردی و گریه میکنی و متاسفانه چون من بیهوش هستم نمیتونن پیش من بیارنت؛ چقدر ناراحت میشم. هر بار که فیلمو میبینم ناخودآگاه چقدر اشک میریزم . کاش در لحظه تولد تو به هوش بودم . الآنم که دارم خاطرات اون لحظه رو یاد آوری میکنم، نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم.

قبل از به دنیا اومدن تو وقتی خاطرات زایمان مادرای دیگرو میخوندم تعجب میکردم که چطور از دردناکترین لحظه زندگیشون به عنوان زیباترین و بهترین لحظه زندگیشون یاد میکنن. ولی حالا بعد از دیدن  لحظه به دنیا اومدنت درک میکنم و نمیتونم بگم که چه حسی داره. خب بگذریم، تو یک پسری و شاید هیچوقت این احساسات منو درک نکنی. فقط بهت میگم: "خوش اومدی کوچولوی من"قلب

اما راجع به چهار بهمن 89 برات بگم. 6 صبح من و بابایی رفتیم دنبال مامان شهین و زندایی فخری و با هم رفتیم بیمارستان عرفان، جایی که قرار بود ساعت 7:30 شما چشماتو به این دنیا باز کنی. وقتی رسیدیم بیمارستان من رفتم بلوک زایمان نامه دکترو مهر کنم که همونجا منو نگه داشتن و نامه رو دادن به بابایی. و شروع کردن به انجام کارهای لازم برای عمل....

فیلمبردارو مسئول رویان هم اومدن و ساعت 7:30 هم دکتر اختیاری آمد و منو بردن توی اتاق عمل. دقیقا ساعت 7:47 شما به دنیا اومدیهورا . در لحظه به دنیا اومدنت خود دکتر اختیاری داشت برات اذان میگفت. میدونی اولین نفری که تو رو دید بابایی بود و بعد مامانی و زن دایی جون . من که به هوش اومدم بهم گفتن یک پسر تپل مپل شکل خودت به دنیا آوردی. وقتی آوردنت پیشم دیدم راست میگن، تو 3550 گرم بودی با قد 52 سانتیمتر. ولی خب یکی دو روز بعد از به دنیا اومدنت شبیه بابایی شدی و دیگه شبیه من نبودی.تعجب

وقتی اومدی پیشم با کمک خانم پرستار شروع کردی به شیر خوردن . خیلی برام جالب بود که درست چند لحظه بعد از این که چسبوندنت به سینه من شروع کردی به مک زدن! آخه مامانی از کجا بلد بودی؟ جانم ... البته نمیدونم اون دفعه های اول اصلا چیزی هم میخوردی یا نه؟ چون فکر میکنم که هنوز شیر نداشتم. روز سوم که بردیمت دکتر 250 گرم کاهش وزن داشتی. البته طبیعی بود، همه کوچولو ها اینطوری میشن. ولی من خیلی غصه میخورم که تو اون روزها گشنگی میکشیدی. خب بریم سر داستانمون  و این که فرداش مرخص شدیم و اومدیم خونه. وقتی رسیدیم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه جون، دایی پرویز و زن دایی جون با یک بع بعی اومدن استقبالمون . مامان شهین هم که باهامون بود. خلاصه برای سلامتی شما  بع بعی رو قربانی کردن و اومدیم بالا. اون لحظه اولین باری بود که اومدی خونه خودت ... . قدمت مبارک عزیزم.هورا

و الان که دارم این خاطراتو مینویسم 26 روز از اولین روز زندگیت میگذره. امیدوارم که تا جایی که در توان من و بابایی بوده برات خاطرات خوبی رو نقش زده باشیم. چون میدونم که خاطرات این دوران در ناخودآگاه تو باقی میمونه و در شخصیت آیندت تاثیر خواهد گذاشت.

عزیزم به امید لحظاتی شاد و خاطراتی به یاد ماندنی که هر بار بیام و اینجا برات ثبتشون کنم.

میبوسمتماچ

مامان محبوبه 

 


[ تگ ها : خاطره زایمان ، بارمان ، معنی بارمان ]
+
"بارمان" ما به زمین هبوط کرد

بارمان سه ساعت بعد از تولد

سه ساعت پس از تولد

 

 

5 روز از تولد بارمان گذشت

روز پنجم 

روز هفتم تولد فرشته ما

هفتمین روز زندگی فرشته کوچولو ما


[ تگ ها : تولدت مبارک ]
+
هفته سی و هشتم- خداحافظ دوران بارداری

سلام طلا! خوبی مامان؟ چه خبر ؟ دیگه روزای آخره... حسابی جات تنگ شده؟عصبانی اما نه، هنوز خوب بازی میکنی معلومه که جا برای شنا کردن داری البته مثل هفته های قبل از فوتبال خبری نیست ! ولی سایر ورزش ها رو هنوز هم داری انجام میدی...چشمک

خب برات بگم که امروز روز آخر کاریمونه. از فردا دیگه من و شما نمی آییم سرکار. من به مدت 6ما و شما خدا می دونه....سوالمی خوایم با هم دوتایی بمونیم خونه و یکم خوش بگذرونیم... چطوره؟ دیشب دکتر بودیم. فعلا به امید خدا قرار رو گذاشتیم برای 4 بهمن... لی لی لی تولدت مبارک می شه...هورا البته اگر توی این روزا شما عجله نکنی و پسمل خوبی باشی... من دوست داشتم 6 بهمن باشه که دیگه تاریخ های ثبت شده در شناسنامه من جور جور می شد: 6 آبان، 6آذر ، 6بهمن.. ولی خب ظاهرا قسمت نیست. البته خانم دکتر می گه اگر اصرار دارم می شه صبرکرد ولی من میترسم که یک وضعیت اورژانسی پیش بیاد و مجبور شم به روش اسپاینال عمل کنم که این بعلت سابقه بیماری میگرنم برام خیلی ضرر داره. درنتیجه نباید ریسک کنیم.

خب مامان به احتمال قوی این آخرین پست قبل از بدنیا امدن شماست... به امید خدا پست بعدی رو زمانی آپ میکنم که پسمل طلا امده توی بغل مامانی...بغل وای حالا که دارم به روز موعود نزدیک می شم باورم نمی شه که داره این اتفاق واقعا می افته میدونی مامان اصلا باورم نمی شه که دارم مادر میشم....خواب برام خیلی دوراز ذهنه، وای خیلی بده همش حس می کنم مامانی و بابا جواد قراره مواظب تو باشن و کارراتو انجام بدن انگار من هیچکارم درحالیکه ظاهرا اینطورنیست و قراره من حسابی گرفتار شمابشم... چه میشه کرد؟ احتمالا یک جوری باهم کنار می اییم.آخ

خب توی مدتی که باهم حرف نزدیم من یک 15 روزی مرخصی بودم و من و شما داشیتم استراحت میکردیم.آخه دکترگفته بودکه سر شما وارد لگن شده یعنی اینکه تصمیم گرفته بودی که زودی بدنیا بیای و مارو غافل گیرکنی. که با استراحت خطر رفع شد..

اتاقت روچیدیم و منتظرتشریف فرمایی شما هستیم هنوز فرصت نکردم ازاتاقت عکس و فیلم بگیرم ولی حتما در این روزای باقی مونده اینکارو میکنم و میذارم در اینجا...راستی هنوز نگفتم اسمت و می خوام چی بذارم ... این یک سورپرایزه و تا بدنیا نیایی و روی گلتو بهم نشون ندی منم اسمتو بهت نمی گم...زبان البته هنوز مطمئن هم نیستم شاید درلحظه آخر نظرم عوض شد. امروز به همکارام Email زدم و ازشون خداحافظی کردم اونا هم کلی برای من و شما آرزوی خوب کردن و گفتن که من از طرفشون پیشیونیتو ببوسم... وای نمی دونم اون اولین لحظه دیدنت چه حالی میشم و اولین کاری که می کنم چیه فکر کنم اول همه بوت کنم...خجالتقلب

خب دیگه باید برم، امروز روزآخره وکلی کاردارم بزودی همدیگرو میبنیم.. بوسماچ


[ تگ ها : دوران بارداری ]
+
هفته سی و دوم

سلام پسمل گل مامان

خوبی؟ چی کارا میکنی مامانی؟ می بینم هنوز هیچی نشده شروع کردی به زور آزمایی با مامانی!عصبانی

پسملم درسته که انجا یکم جای شما تنگه و مجبوری قلنبه بشی ولی دیگه نباید اینقدر به من فشار بدی که دچار مشکل کلیه بشم  پسمل بد...چشمک

الان حدود بیست روزه که کلیه راستم درد می کنه رفتم دکتر و برام سونو گرافی ازکلیه نوشت که بعد از انجامش معلوم شد که بعلت فشار جنین ( یعنی آقای نی نی طلا) بر روی حالب راست، دچار دیلاته شده است. که این جمله فارسیشنیشخند این می شه که بعلت فشار نی نی ادرار مجددا بداخل کلیه بر می گردد. دکتر گفت که این حالت در  بعضی موارد در اواخر بارداری پیش می آد که فعلا هیچ کاریش هم نمی شه کرد و البته جای نگرانی هم نیست ولی باید تا پایان بارداری دردشو تحمل کرد. البته مرتب آزمایش ادرار رو تجدید می کنند تا دچار عفونت وغیره نشیم. این هم از این تجربه مامانی در دوران بارداری...

خب برگردیم پیش شما .. من وشما الان در هفته 32 هستیم. و دیگه روز شماری معکوس من شروع شده ...خیال باطل وای کی می شه بیام یک پست جدید آپ کنم که توش خبر بدنیا امدنت باشه عزیزم.  هرچقدر برات از انتظار رسیدن ان تاریخ بگم کمه...هر شب به بابایی می گم وای پس کی بهمن می آد؟ این شب ها خیلی سخت می خوابم. بعضی ازشب ها بین ساعت 3 تا 5 صبح بیدارم و روزها کمردرد دارم. ولی خب به امید امدن شما این روزها رو هم دارم طی می کنم.

از خبرها برات بگم که هفته پیش (6 آذر) سالگرد ازدواج منو بابایی بود. قلبمن و بابا رسم داریم بعضی از سالگرد های ازدواجمون می ریم آتلیه و عکس میگیریم. امسال با وجود قلنبه توی شکم من دیگه ثبت سالگرد ازدواجمون واجب بود. چون بقول بابایی شاید دیگه من تا پایان زندگی در این وضعیت فیزیکی و البته روحی قرار نگیرم. و اینکه دوستدارم شما ازهمین الان که توی شکم مامان هستی عکس داشته باشی. خلاصه مثل همیشه رفتیم آتلیه چشمک و یکسری عکس های یادگاری گرفتیم. مامان فدا امیدوارم سال دیگه با حضور خودت بریم و این روز رو با عکس های سه نفره ثبت کنیم.

راستی طبع شاعری مامان هم گل کرده خجالتو یک شعر کوچولو برات گفتم، که وقتی بدنیا امدی برات بخونم:

پسرم یک دونه پسر                      پسرم قند عسل

پسرم یکی یک دونه است             پسرم مرد خونه است

پسرم قد و بالاش                         مثل یک سرو بلند

پسرم ناز و اداش                          می رسه اون بالاها

پسرم تپل مپلی                          پسرم ستبر و قوی

پسرم مرد منه                             پسرم مرد باباش

البته میخوام ادامه اش بدم... وای دیگه چی بشه...متفکر


[ تگ ها : دیلاته کلیه ]
+
سیسمونی5

تخت و کمد پسمل طلا رو  از فروشگاه نی نی سالن تو ولیعصر خریدیم.  که مارک Paidi  ست و یه مارک معروف لوازم کودک تو آلمانه . اونجا چند مدل تخت و کمد بود که بد نبود و این از همه خوشگل تر بود و تختش فقط کودکه نرده ثابت داره ولی کف تخت با سه اندازه بالا و پایین می ره و در ضمن وقتی که تو حالت سوم یعنی نزدیک زمین قرار بدی، میشه سه تا از میله های نرده رو برداری تا بچه خودش بتونه بیرون بیاد. چوبش بوی رنگ نمیداد و مستقیم از آلمان وارد میشه و غیر از طرح ها و رنگ هایی که توی کاتالوگشه حق انتخاب دیگه ای وجودنداره. من ست کاملشو خریدم که شامل : تخت ، میز تعویض، کمد 2درب، دکور اسباب بازی و شلف میشه. در ضمن تشکچه تعویض بچه که روی دراور قرار میگیره همراه با 2 تا ملحفه جزء سرویس بود که این خیلی خوبه.

خلاصه خریدیم و اومدیم.قرار شد برای هفته بعدش هم بهمون تحویل بدن.توی این مدت اتاق نی نی رو کاغذ دیورای کردیم.   حمل و نصب هم با اونها بود و سه نفر آمدن ، آوردن بالا ، نصب کردن ، تحویل دادن ورفتن . خیلی خوب بود.

کلا بین همه جنس هایی که دیده بودم لوازم مارک roba و Paidi از لحاط کیفیت یه سروگردن بالاتره ولی چون خیلی گرونه بهتره چیزای مهم و اساسی که تو سلامتی و امنییت بچه نقش مهمی داره رو از این مارک بگیریم.

برای خرید تخت و کمد جاهای مختلفی رو دیدم. مغازه های پاسداران ، شریعتی. ولیعصر از عباس آباد تا پارک ساعی. و ارمغان کودک که همه مدل هاش کلاسیک و مارک Mothercare بود.کلا تو ایران تخت و کمد سیسمونی جنس ایرانی ، جنس ترک ، و جنس آلمانی ( بطور محدود) موجود است.

جنس های ایرانی  اکثرا نئوپان با روکش MDF و با مدل های کپی و بی کیفیت که خیلی بوی رنگ می دن. ارژن به نظر من بین تولیدات ایرانی از لحاظ جنس بهتره. ازلحاظ مدل ایرادی که اکثر ایرانی ها دارند عدم لحاظ امنیت است. یعنی نرده کوتاه و ثابت. در اکثرشون طول نرده به ندرت به  60 سانت میرسه و در ابتدا که بچه هنوز نمیتونه دستشو به نرده تخت بگیره و بلند بشه مشکلی نیست ولی قدش یه کم بلند تربشه می تونه خودشو از تخت بندازه پایین. و چون نرده ثابت داره نمیشه نرده رو پایین یا تا نصف و کمتر گذاشت که خودش بیاد پایین. یا باید نرده ثابت و بلند باشه و یا متحرک و ترجیحا بلند که قابل تنظیم باشه. درضمن خیلی از مدل های ایرانی بشدت بوی رنگ می دادن. مثلا یکی از همکارای من از بالسا تخت خرید که راضی نیست. اولا می گه همچنان بوی رنگ می ده و دوما قسمت نرده متحرکش خیلی استیبل و محکم نیست!

جنس های ترک مدل کودک- نوجوان داره که بعدا قابلیت اینو داره که تختش تا 15 سالگی بزرگ بشه و بعضی مدل هاش میز تحریرهم میشه و به همین دلیل خیلی وسوسه کننده است . معروفترین مارکش مال همون فروشگاههای کپل پا ست. که باز هم من خیلی خوشم نیومد . اول بدلیل اینکه رنگاش خیلی تنده ومعمولا آبی یا صورتی که فقط تا یکی دو سال اول برای نی نی خوبه بعد دیگه لوس می شه و شیک نیست. یعنی یک طرح و رنگی نیست که سالها ( بقول خودشون تا 15 سالگی) بشه ازش استفاده کرد . و دوم اینکه بقول فروشنده نمایندگی Roba جنس چوبی و اون هم چیزی که بچه کوچولو بخواد روش ورجه وورجه کنه تا این همه سال اصلا دوام نمی آره که بتونیم از حالت نوجوانش استفاده کنیم.

جنس های آلمانی هم که توی ایران کاملا محدوده – تنها برندهای Roba و Paidi هستند که تقریبا باهم Joint هستند و محصولاتشن فقط توی نمایندگی های ماکسی کوزی ( 2تا توی ولیعصر و یکی در بهار) و نی نی سالن وجود داره.

این مدلی که من خریدم  مدل Arne هست. که این لینکشه:

 

http://www.paidi.de/babyzimmer/kindermoebel/arne/variante/babyzimmer/?pgn=1

به نظر من رنگ و مدلش طوریه که با بزرگ شدن بچه هنوز مطابق سنش هست.  بهتره رنگ و مدلی رو انتخاب کنیم که موقع ای که بچه بزرگتر می شه طوری باشه که با سن بچه سازگار بشه. و در مدل هایی که فقط تخت کودک است کمد و بقیه قسمتهاشو بشه با یه تخت بزرگتر ست کرد. این ست Arne توی سایتش یک تخت نوجوان هم داره که بعد ها می شه با بقیه تیکه هایی که خریدم ست کرد. البته اگه آنزمان توی ایران بشه تهیه اش کرد.


[ تگ ها : سرویس تخت خواب نوزاد ، تخت paidi ]
+
هفته بیست وچهارم-ماجرای آرمان

سلام سلام پسر گل مامان

خوبی؟ چه خبرها؟شنیدم قراره تا یکی دو هفته دیگه کلی وزن اضافه کنی! در این هفته حدود 600 گرمی ولی در هفته 26 قراره 900 گرم بشی! وای حالا مامانی چه شکلی می شه؟!تعجب

خب برات بگم که روز پنج شنبه پسر خاله ات امده بود خونمون. آره درست حدس زدی : آرمان کوچولو. در واقع باید بهش بگیم موش موشک. پسر خاله رفت توی اتاقت و کلی با وسیله هات سرگرم شد. آره مامانی با اجازه شما توی صندلی بازیت نشت:

و بعدش توی تخت خواب شما خوابید! و کلی به خرسهای بالای سر تختت دقت میکرد:

خب عیب نداره حالا شما هم که بدنیا آمدی و آرمان وسیله های جدید شو خرید باهم میریم خونشون و شما با وسیله هاش بازی میکنی...چشمک

تازه برات یک لباس بامزه هم آورده ( از آلمان سوغاتی اورده ) وای دوتا ماهی داره که ماهی بزرگه می خواد ماهی کوچیکه رو قورت بده.استرس ! البته شما هم یه هدایای به آرمان کوچولو دادی داری تمرین می کنی تا پسر بخشنده ای باشی

جمعه هم رفتیم خونه اون یکی پسر خاله- بله پیش امین کوچولو. اون هنوز خیلی کوچیکه تازه 5- 6 روزش و همش خوابه اون هم خوب بود و سلام شما رو رسوند گفت :" وای پس این نی نی شما کی بدنیا می آد، من باهاش بازی کنم؟!"متفکر

مامانی این روزها همه چیز خوبه جز انتظار رسیدن ماه بهمن. دوست دارم زودتر ببینمت که چه شکلی هستی؟ آرومی یا شیطونی؟ و اینکه چه حسی نسبت بهت خواهم داشت. وای اینکه توی وسیله هات چه شکلی می شی؟ به بابایی گفتم دوست دارم زودتر بدنیا بیاد لباساشو تنش کنم ببینم چه شکلی می شه؟ بهم خندید!ناراحت

تا خبرای بعدی...


[ تگ ها : دوستان آینده ]
+
سیسمونی 4

سلام - امروز می خوام برم سراغ وسایل مهم و حیاتی شما ! و اون هم وسایل غذاخوریه

به به ، پوفه، قاقا... فکر می کنی چی بهش می گی؟ منم نمی دونم طلای من!

من امیدوارم شما پسر خوبی باشی و خوب غذا بخوری . خدایی نکرده از اون بچه ها نباشی که باید دنبالشون راه بیفتی تا یک قاشق غذا بخورن.

خب اول از صندلی غذا. این صندلی رو بابایی برات خریده. من یک چیز خیلی ساده تر انتخاب کرده بودم ولی بابایی عاشق امکانات پیشرفته این صندلی شد و خریدش. مثلا پشتی صندلی در سه وضعیت تنظیم می شه. کانتر جلوش کلا برداشته می شه که وقتی می خواهیم شما رو از توش بلند کنیم پاهات توش گیر نکنه ( وای مامان فدات شه . از تصور پسمل توپولیم که بخواد اون تو گیر کنه غرق لذت می شم.) و اینکه جای لیوان داره. زیرش یک بسکت داره. تا وسیله هاتو بندازی توش.

از همه مهمتر برای من اینکه ست و سیله ها ی اتاق پسملمونه. Please Look After Me

خب این هم پیش بند غذا خوری . ببین چه شادن:

اینم یک پیش بند Please Look After Me برای نوزادی شما و قتی شیر می خوری و تف می کنی نریزه روی لباست گلم:

خب اینم ظرف های پوفه!

باید توی اینا تخم مرغ بخوری، پوفه بخوری، سوپ...


[ تگ ها : سیسمونی ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!