ما و نینیمون
خاطرات پسر کوچولوی محبوبه و جواد
ما و نینیمون
خانه | آرشيو | ايميل

محبوبه طبایی

درباره : من و جواد جون روز ششم آذر ماه سال 82 با نام و یاری خدای بزرگ زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم و از خدا می خواهیم که تا ابد این پیوند رو برامون حفظ کنه.... اردیبهشت 89 خدا یک هدیه آسمانی به ما داد که قراره بهمن ماه بدنیا بیاد.... امیدوارم فرشته من راحت و سالم بدنیا بیاد....
پروفایل مدیر :محبوبه طبایی
روزشمار

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
تولد سه سالگی

خلاصه تولد سه سالگی بارمان خان نیز برگزار شد.هوراگاوچرانامسال کمی متفاوت از دو سال قبل، با حضور خانواده مامانی.تشویق

خیلی خوب بود. به شما هم خیلی خوش گذشت و کلی ذوق کرده بودی. امسال اولین سالی بود که معنی تولد رو کاملا درک کرده بودی و از چند هفته قبل باهم درباره تولد گفتمان داشتیم. برای اولین بار شمع تولدت خودت فوت کردی و برای اولین بار پشت کیک وایسادی تا برات کلاه بزاریمو ازت عکس بگیرم.

آهان راستی هر مهمونی هم که میومد بهت می گفت امشب چه خبره یا تولد کیه؟ شما جواب میدادی "تولد آقا بارمانه"تعجب

 

جوجه من در حال ذوق مرگ شدن:هورا

شما در این تولد فقط مشغول شمع فوت کردن بودی و دایی ممد در حال روشن کردن شمع ها...

این هم از پذایرایی مامان محبوبه:خجالت

بزودی میایم با توضیحات بیشتربامن حرف نزن

 

 


[ تگ ها : تولد سه سالگی ، تم انگری بردز ]
+
دو سال و هفت ماهگی

پسر قند عسل سلام لبخند

امروز ماهگردت مبارکه عزیز دل مامان . خلاصه بعد از هفت ماه موفق شدم یک پست آپ کنم ولی بجاش پر و پیمون ....از خود راضی مامی توی این مدت یعنی از تولد 2 سالگی تا الان که حدود 7
ماه گذشته کلی اتفاقای خوب و جالب افتاده که یکی یکی برات تعریف می کنم.هورا

اول اینکه بلاخره موفق شدیم شما رو از پنپرز بگیریم. تشویقپروسه
بسیار سخت و طاقت فرسا بود. مامی این 2.5 سال بچه داری به یک طرف این 5 روزی که
مرخصی گرفتیم و رفتیم شمال تا این این کار و انجام بدیم به یک طرف!استرس

نمی دونی چقدر منو اذیت کردی و هم خودت اذیت شدی. سبزمن وقتی
شما یک سالت بود از مادرکیر توی هند یک پاتی چیر خریده بودم که توی این یک سال و
نیم هر بار می خواستیم بشونیمت روش مقاومت می کردی و در می رفتی. و بابا همیشه منو
اذیت میکرد که کلی پول دادیم بابت دکور...وقت تمام7 مرداد ماه یعنی درست وقتی که 2 سال و
شش ماهت تموم شد شروع کردیم. خب دو روز اول کامل به این گذشت که راضی بشی بشینی
روش. ( و هیچ کاری نکنیا.... فقط بشینی روش اول 5 دقیقه، بعد10 دقیقه ، 15 دقیقه و
همینطور بیشتر روی 45 دقیقه هم حساب کن.) من کمر درد گرفتم اینقدر بدون نتیجه جلوت
چمباته می زدم. اوه گاهی من و بابایی شیفتمون عوض می کردیم. دو روز بعد گذشت به اینکه 5CC توش جیش می
کردی و بقیه داستان 155CC باقی مانده رو وقتی بلندت می کردیم بعد از 5 دقیقه توی
شلوارت می کردی. بگذریم از اینکه موقع عملیات مثل این بود که داشتن بدنت رو دور از
جونت قطعه قطعه می کردن... استرس، درد، گریه، ... وای چه لحظات سختی بود. کلافهگاهی من
ناامید می شدم و تصمیم می گرفتم دوباره پنپرزت کنم و بابایی بصورت نگفته پروژه رو
ادامه میداد و گاهی برعکس. خلاصه برنامه جایزه هم که برقرار یعنی به ازای هر بار( 5CC ) یک جایزه دریافت می
کردی. ابله وقتی هم که توی شورتت جیش می کردی من یا بابایی کلی مواخذت می کردیم ، تو
کلی خجالت می کشیدی توی همون محلی که جیش کرده بودی ثابت می ایستادی و نیم ساعت به
زمین خیره می شدی. بازندهو هر از گاهی از زیر چشم منو نگاه میکردی این جور مواقع دلم
برات آتیش می گرفت ناراحتاما چاره ای وجود نداشت. اینو بگم که اگر تهران بودیم و مامانی
اون صحنه ها رو می دید هرگز اجازه ادامه پروژه رو نمی داد. استرسعصبانیخلاصه روز پنجم مثلا چند
مرتبه توی صندلیت جیش کردی و روز ششم بردیمت پیش مامانی اما لو ندادیم که پروژه
50% بیشتر پیش نرفته بلکه حدود 90% عنوان کردیم. خواب تو هم خدا رو شکر آبرومونو نبردی.
4 روز اول توی شمال کامل لخت بودی اما از روز 5 پنپرز رو مثلا بصورت شورت پات
میکردیم. که اینقدر توی خونه جیش نکنیو ما هم دعوات نکنیم. خونه مامانی هم 1 روز
بودی به همین منوال. روز بعدش دوباره پیش خودم بودی و اوضاع داشت بهتر می شد یعنی
تعداد دفعات توی پنپرز کمتر شد تا اینکه با پیشنهاد خود مامانی جرات کردیم پنپرز و
دربیاریمو شورت آموزشی پات کردیم.و بعد از اون  فقط دو بار توی شورتت جیش کردی.

هر دوبار هم خونه مامانی بوده یک بار صبح توی کریر و یکبار
توی اتاق خواب مامانی.ساکت

آهان از شماره 2 هم فراموش کردم بگم که کلا توی شورتت
میکردی تا اینکه خدا رو شکر در هفته گذشته اون هم منتقل شد به پاتی چیر یعنی چیزی
حدود یکماه طول کشید.

و حالا من یک مامان خوشحال و سرفرازم. از خود راضیهوراخخخخخ ببین با چه
چیزایی من مفتخر میشم. عاشقتم. آخه نگران بودم مثل بعضی از بچه ها از جمله آرمان و
سام بکشه به 3 سالگی . از طرفی در جمع نی نی پارتی خودمون توی آخرین مهمونیمون که
قبل از ماه رمضون بود همه موفق شده بودن پروژه رو انجام بدن بجز منخجالت

خب از این بحث که بگذریم می رسیم به بحث شیرین حرف زدن که
روز به روز داری استاد تر می شی . مامانی نسبت به میانگین بچه ها شما کمی دیرتر
حرف زدی اما خیلی خوب یعنی تقریبا همه چیزو درست و حروف کلمات را بجا استفاده می
کنی در حالیکه بیشتر بچه ها جابجا میگن. مثلا 
به ماشین میگن مانیش یا طالبی می شه طابلی خخخخخ اما شما کمتر اینطوری بودی
الانم که یک چیزایی می گی شده بسیار بزرگتر از سنت که موضوع فان من و مامانی شده و برای هم تعریف می کنیم. از
جمله:

ای بابا، ولش کنوقت تمام

نه بابا

وقتی ازت یک سوال می پرسم گاهی می گی : درسته، بله متفکر

امروز به مامانی که توی حیاط بوده گفتی: خانم بیاااااعینک

یا بهش گفتی : گرفتار شدماتعجب

وقتی می خوای یک چیزی بگی یا چیزی می خوای می گی: مامان جان، ببقشید، کنترل رو بده؟وقت تمام

آهان یک چیزی که درمدت پروژه پنپرز ازم یاد گرفتی و بسیار زیبا حالا داری بهم تحویل میدی: ای خدا جون، خسته شدم. ( و چه ناز و ادایی )

و اما محدود کلماتی که به روش خودت ادا می کنی و من میمیرم
براش :

خدافظ    خوبابظ

خربزه     خرگوزه

مامان محبوبه        مامان محبوبب ( با کسره ب)

آهان بیشتر فعل های اول شخص مفرد رو هم بصورت سوم شخص مفرد
میگی مثلا : بارمان جیش کرد. جایزشو بده و هر چیزو که می خوای به ما میگی که ازت
بپرسیم. مثلا دلت شکلات می خواد میای به من میگی : شکلات می خوای؟ و من باید ازت
بپرسم : بارمان شکلات می خوای و شما بگی: بوشه ابلهیا مثلا میای بهم میگی : جیش داری؟
یعنی جیش دارم بدو بیا....

و اما عالی انگلیسی یاد میگیری و کلی علاقه مندی ( لان دیگه کل الفابت رو می خونی) و بجز کلماتی که بلدی ( که دامنه اش بد نیست) یکسری از جملات منو هم استفاده می کنی از جمله:

Come here!

Sit down!

thank u!

و کلی چیزای دیگه

شعر خوندن: یک توپ دارم قلقلی و توئینکل لیتل استار و اتل
متل و... خیلی چیزای دیگه اما مهمترینش که تعجب همه رو برانگیخته عاشقم من خانم دلکش
که کم کم داری کامل می خونیش و با چه احساسی.... خوابدل شکستهیک ماه پیش که تازه یاد گرفته
بودیش دو سه بیت اولشو می خوندی ضبط کردم برای همکارام فرستادم با عنوان Singer Barmon!

یکی دیگه از دست آوردهای مهم ما درارتباط با شما حذف laptop و خلاصه هرگونه فیلم 
و تصویر در هنگام غذا خوردنه. البته این باعث شده که غذات کم بشه و یکسری
از غذا ها رو هم نمی خوری ولی چیزایی که دوست داریو خوب می خوری از جمله انواع
کباب ، استیک، ماکارونی، پیتزا، سوفله، ماهی، میگو و خب منطقیه که رشد وزنیت نسبت
به قبل از حذف لپتاپ کم شده اما من به این وضع راضیم و ترجیح میدم به قبل . انطوری
حس یک مامان عقب مونده رو داشتم و حالا حس می کنم علمی تر رفتار می کنم. تبدیل شده
بود به اختلافات خانوادگی بین من و بابایی ... ومن تقریبا دپرس شده بودم ولی خلاصه
خودم همت کردمو از یک روز ( که داشتم بهت هندوانه میدادم و چون بزور خوردی پرید
توی گلوت و خدایی نکرده داشتی خفه می شدیعصبانی) من متحول شدم و تصمیم کبری را گرفتم از خود راضیو
به بابایی و مامانی اعلام کردم که فیلم برای همیشه حذف شد. شیطان یک ماهی خیلی اذیت شدیم
و بارها وسوسه شدیم که برگردیم به روال قبل اما مقاومت های من جواب داد.گاوچران

به هر حال روزا داره می گذره و تو روز به روز بزرگتر و کامل
تر می شه کم کم داریم به روزایی نزدیک میشیم که دیگه نی نی نخواهی بود و من دوست
ندارم این لحظاتو برای همیشه از دست بدم. بوی بچگیت بوی زیر گردن و لباسات مدل حرف
زدن نی نی گونت، بغل کردن و بوسیدن و لوس کردنات گاهی که داری حرف می زنی و من نازت
می کنم یادگذر زمان میفتم و اینکه 2 سال دیگه این حال وهوامون کاملا عوض می شه و
دلم میگیره اما مامی زندگی همینه و من باید سعی کنم از همین فرصت کوتاه بیشترین
لذت رو ببرم. البته شاید وقتی بزرگ بشی و این مطالب و بخونی توی دلت بهم بگی: مامی
پس چرا می رفتی سرکار و نصف روز و منو نمیدیدی 
لحظات از دست میدادی؟ نمی دونم شاید خیلی جوابم بدرد تو نخوره  ولی
حس می کنم منی که میرم سرکار خیلی بیشتر از مادرایی که از صبح تا شب با بچه هاشون
سر و کله می زنن قدر با تو بودن می دونم و ازش بیشتر لذت می برم. اینو به عینه دیدم... توی خانواده خودمون... اما گذر زمان درست یا غلط بودنش رو بهمون نشون میده.

عاشقتمقلب

مامان


[ تگ ها : حرف زدن کودکانه ، گرفتن پنپرز ، غذا خوردن ، بارمان ]
+
تولد 2 سالگی

سلام

خلاصه برگشتیم با عکسای تولد دو سالگی گل پسر!

اول از همه هنرنمایی های مامان  امسال با "تم انگری بردز"

کارت تشکر:

و حالا کیک انگری بردز:

و حالا گل پسر بد اخلاق:عصبانی

دوستان بارمان در تولد دو سالگی:

امسال دو تا آرمان داشتیم: " ارمان خاله جمیله و آرمان ثمینه جون" دو تا هم سام داشتیم" سام ساناز و سام سمانه"! جالب بود نه؟!تعجب

تنها لحظه خوشحالی پسر:تشویق

به به:

خب بزودی برمیگردیم و ویرایش می نمائیم

 

 

 

 


[ تگ ها : ]
+
بیست و سه ماهگی- حرف های کودکانه

سلام مامانی

امروز 17 دیماه 91 هست و چیزی حدود 15 روز مونده به تولد دووو سالگی شما ! مبارک ناز پسری... گاوچرانو اما خبرای این مدت. هفته پیش برای تولد دو سالگی بردیمت آتلیه فتو بیبی.هورا عکسات هم خوب شد و چند تا شاسیو عکس سفارش دادم که گفتن 10 تا 15 روزه آماده می شه . امیدوارم به تولدت برسه. یکی از عکسات خیلی دوست دارم. حالا هروقت آماده شد برات آپ می کنم . البته اگه این سایتهای آپلود عکس بعد از دو روز  نترکوننش. خب اما بریم سر موضوع اصلی پست و چیزی که باعث شد مامیت دست به قلم بشه (البته دست به کی برد) کلمه های جدیدی که بارمان خان یادگرفتن. البته نوشتن کی بود مانند شنیدن:

  1. توپ ←پوه
  2. هر نوع حیوان مثل گربه و حشره و انگیری برد ← جوجو
  3. کنترل تلویزیون ← کن کن
  4. ساعت       ← ناعت
  5. محبوبه ← اَبوب
  6. نمی خوام ← ناخوام
  7. می خوام ←ما خوام
  8. میمون ← می مون
  9. موز ← موس
  10. دنده ← دن ده
  11. فرمان ← مرمون
  12. عمو ← ممو
  13. شیر ← شییر
  14. ماست ← ماستِ
  15. گوگوش ← دو دو ش
  16. نکنی ← ناکنی یا
  17. ماشین ← ما
  18. کِرم ← کِ
  19. کیک ←کِ
  20. بارمان ← بامان
  21. چشم ← چِ
  22. گوش ← گو
  23. مو← مو
  24. گل ← گُ
  25. گوسفند ← بَ بَ

البته زندایی جون و شهین جون و مهدی و حسین هم با روش خودت صدا می کنی که کمی مبهمه ولی ما متوجه می شیم.

و حالا مهمترین دستاورد بارمان:

مامان : بارمان بشمار بارمان: دوو           سه         چا         شیش     هف        نوووه      ده

خب تا پست بعدی که احتمالا مربوط خواهد شد به تولد 2 سالگیت بای بای.بای بای


[ تگ ها : حرف زدن کودکانه ]
+
نوزده ماهگی

پسر شیطونم سلام

امروز 5 شهریور ماه 1391 است. دیروز 19 ماهگی رو تموم کردی و وارد 20 ماهگی شدی! مبارکه. کی فکرش و می کرد به همین زودی 19 ماه گذشت یعنی یک سال و هفت ماه. وقتی تازه بدنیا امدی به وب لاگ بعضی از مامانا که سر میزدم از اولین کلماتی که بچه هاشون می گفتن نوشته بودم و من کلی از تلفظ های بچه گونه لذت می بردم. برام خیلی دور بود چنین روزی که بیامو یک پست آپ کنم و توش از حرفها و اداهای تو بنویسم.

حالا می خوام چیزایی رو که یاد گرفتی بر حسب اینکه کی بهت یاد داده برات بنویسم . من در این شرایط لیسانس اون کلمه رو می دم به فرد یاد دهنده

آنچه لیسانسش متعلق به خودمه( مامان محبوبه) به ترتیب زمان یادگیری:

مامان: جیش کجاست؟                      بارمان: در حالیکه پنپرزشو نشون می ده میگه: جییییش (البته  ش رو تلفظ نمی کنه)

مامان: بارمان ساعت چنده؟                 بارمان: دَه

مامان: خروسِ چی میگه؟                   بارمان : خخخخخخِ

مامان: ببئی می گه...             بارمان : بَ بَ         مامان: دنبه داری؟               بارمان : نَ نَ البته با حالت ناز و کشدار

آنچه بابایی به بارمان یاد داده:

بابا: بارمان هاپو چی میگه؟                  بارمان: هوووو

بابا: گاوِ می گه...                              بارمان: مووووو

آنچه که اکرم جون(دختر دایی مامان) بهش یاد داد:

جوجو پَ              بقیه حیوانات رو خودمون می گیم و بارمان پرشو می گه در نهایت با گفتن نام بارمان دست می زنه و منتظر شعر بارمان که پر نمی زنه پراشو بهم نمی زنه خواهد بود.

چیزایی که لیسانسش متعلق به خاله ست:

خاله : بارمان منو دوست داری؟                        بارمان: بل بل ( یعنی بله)

خاله: چندتا؟                                  بارمان : دووو (یعنی دو تا)

مامانی هم بهمون لی لی حوضک یاد داده که خلاصه می شه به انجام حرکات پانتومیم توسط بارمان یعنی قرار دادن انگشت اشاره دست چپ روی کف دست راست( آخه بارمان دست چپیه!) راستی وقتی هم کاری غیر مجاز باشه دستاشو تکون می ده و میگه نَ نَ نَ... بعد از خوردن هر نوع نوشیدنی می گی: بَ بَ بَ و سرتو تکون میدی. اینقدر هم بهت چایی داد که اوف ( یعنی داغه) رو از مامانی یاد گرفتی و با دیدن چایی سریع می گی اوف اوف اوف

یک چیزایی رو هم نمی دونم اولین بار از کی یاد گرفتی؟ مثل دَدَ و دا ( یعنی دالی) تا من لباس می پوشم بارمان میگه : مامان دَدَ ه ه ه ؟؟؟ با کلی ناز.

وقتی بهت می گیم برو جوراباتو بیار بریم دد می دویی می ری از کشوی سوم کمد لباسات جوراب می یاری مادر فداااا. کلی برامون نماز می خونی : با گفتن اله اکبر توسط ما دستهاتو می ذاری کنار گوشات و سپس دولا می شی و  سجده می ری البته حتما باید روی مهر باشه!

آهان فقط دیگران نیستن که دارن به تو حرف زدن یاد می دن. تو هم به بعضی ها یک چیزایی یاد دادی، بله تعجب نکنید پسرم به پسر خاله اش آقا آرمان مامان و بابا گفتن و یاد داد. یک شب که خاله جمیله اینها آمده بودن خونه ما، اینقدر بارمان گفت مامااااان ، بابااااااا که خلاصه بعد از دو سال آرمان خان هم به مامان و بابا گفتن دهان باز کردند. با ذوق به بارمان نگاه می کرد و اداشو در می آورد.

مامانی هفته پیش که تعطیلات عید فطر بود ما به اتفاق عمو محسن شما رفیتم سبزوار. خوب بود خوش گذشت انجا برای اولین بار دختر عموی شمارو هم دیدم. بله ویانا حدود 3 ماهش بود و حسابی تپل مپلی... انجا هر روز در حیاط خونه مامان مریم برنامه آب بازی ردیف بود این عکساش:

 بارمان در حال حرف زدن پای موبایل

یکی از اداهای پر مصرف بارمان

بارمان در حال نواختن موسیقی اون هم با دو دست یعنی هم آکورد و گرفته و هم ملودی رو می نوازه. منو عمه مانا که لذت بردیم.

زدن کی برد

و بالاخره مراسم آبتنی  

 


[ تگ ها : حرف زدن کودکانه ]
+
تولد یک سالگی

سلاااااااااام مامانی.

خلاصه برگشتیم. بعد از چند ماهسوال؟ هشت ماهگی تا یک سالگی ؟ اما الان که دارم این پست و آپ می کنم، شما دقیقا چهارده ماهته! یعنی بعد از شش ماه تاخیر... واقعا که ، خیلی بده... ولی خب دیگه چکار کنیم. مامانت تنبله...اوه

حالا از این حرفا که بگذریم می رسیم به ماجرای تولد یک سالگی آقا بارمان... که نگو تولد مراسم دامادی بود دیگه... انقدر که مامی خودش کشته بود.خجالتنیشخند

حدود یک ماه درگیر انتخاب تم تولد بودیم و حدود یک ماهی هم درگیر اجراشچشمک.... دیگه هلاک شدم ولی خب جالب از کار دراومد و خستگی و از تنم دراورد. همه کلی تعریف کردن....خجالت البته پسرم منم دیگه تمام تلاشمو کردم و کلی از این ور و انور ایده گرفتم.از سایت های مختلف که تو این زمینه فعال هستند، مامانای خوبه نی نی سایت که دیتاشونو باهم شیر کردن و خلاصه با کمکای بابایی ( در کار چاپ و تهیه کلاه، باد کردن بادکنک ها ) تولد یک سالگی شمارو با تم "یک سالگی" تعجب برگزار کردیم! به نظر من این تولد با همه تولدای دیگه فرق داره یعنی مهمترین تولده... و باید عالی باشه... برات یک چیزایی یادگاری نگه داشتم که امیدوارم وقتی بزرگ شدی و این عکس ها و یادگاریهاشو دیدی، لذت ببری

اینم عکس هنرهای مامی:آخ

تزیینات تولد

 

تم یک سالگی

 

تم یک سالگی 

اینم کارت تشکر پسرم:

کارت تشکر

قبل از شروع تولدت یکم عکس ازت گرفتیم و شما هم کم نذاشتی و درست مثل یک مدل رفتار کردی ماچماچ(هزارتا...)

پسر نازم

 

 

 

مامی کیک تولدت قرار بود آبی باشه ولی نمی دونم چرا وقتی بابایی رفت آوردش سبز از کار درآمد!

تولد یک سالگی

 آخ قربون این آقاییت بشم من!

پسر اشک آلود من

 

دوستای خوبت هم امده بودن مانی، آیلین، پسرخاله(آرمان)، رونیکا و هاووش که جاش توی این عکس خالیه...

دوستان

خب قربونت شم، به امید تولد صد سالگیت مامی جونم. به امید روزی که جشن فارغ تحصیلیت و بگیریم و هرچیز دیگه ای که خودت دوست داشتی...


[ تگ ها : تزئینات تولد ، تولد یک سالگی ، تم تولد ، تم تولد یک سالگی ]
+
هشت ماهگی

سلام پسر شیطونم

خوبی مامانی ؟ روزا که مامانی نیست چی کارا می کنی؟ شیطونی؟ بازی؟ نق نق؟ وای این آخری از همه بدتره... با این مقدمه کوتاه فکر کنم باید سریع بپردازیم به کارایی که آقا بارمان توی مدت غیبت ما یاد گرفته...

پسمل گلم مهمترین کاری که اخیرن یاد گرفتی اینه که بدون کمک ما از جات بلند می شی و می شینی.... مبارک این کارو خیلی جالب و هوشمندانه انجام می دی. اول به شکم می خوابی بعد بدنت رو به یک سمت می چرخونی یعنی به پهلو میخوابی و بدنت رو کمی بلند می کنی حالا کف دستت روی زمین تکیه گاه می کنی و کم کم خودتو بلند می کنی یعنی در هر مرحله دستت رو بیشتر به سمت بدنت می کشی و عمودیتر میشه تا آخرکه موفق میشی تعادلت رو حفظ کنی و بشینی..این کارو اولین بار 5 مهر انجام دادی یعنی دقیق فردای 8 ماهگی.. مامان ازاینکارت خیلی ذوق کرد . عزیزم ببین حالا وقتی قدم برداری چه حالی میشم...

الان دیگه خوردنیو خوب می شناسی وقتی هر چیز خوردنی مثل لیوان ، شیشه شیرت ، خصوصا ممه ببینی، می می تو ( پستونک) تف می کنی و دستات تند تند تکون می دی. راستی اگر ما رو در حال خوردن نوشیدنی ( دست به لیوان) ببینی و به شما ندیم گریه می کنی..آخ فدا بشم من.

هنوز سینه نمیری البته دنده عقب چرا ، میری و وقتی نشستی دور خودت می چرخی.. فکر کنم تنبلیت تقصیر مامانیه ، حسابی لوست کرده نمی زاره بشونمت توی روروئک و هرچی میخوای میگه زود بدید دستش.

چند وقت پیش از روی یک کلیپ که روی گوشی خاله بود دیدی یاد گرفته بودی می گفتی دَدَه دَدَدَ.... ولی دوباره یادت رفت الان دیگه می تونی اشیاء رو روی هم بکوبی با مکعب هایی که پسرخاله سرتولدش بهت هدیه داد این کار و خیلی خوب انجام میدی

هفته پیش بردمت آتلیه خاله نوشین و کلی ازت عکس گرفتیم. آخ گلم نمیدونی چقدر بد اخلاقی کردی... فکرنمیکردم بقول عمه مانا اینقدر خلقت تنگ بشه... فکرکنم ازتاریکی و نور و پروژکتور بدت میامد. به هر حال امیدوارم عکسای خوبی ازش در بیاد. بابایی خودشو هلاک کرد تا شما رو بخندونه... قربون اداهات

مامی چند روزیه که یکم سرماخوردی و خیلی بهانه گیری می کنی شب ها  هم  خوب نمی خوابی و کلی داری مامان و بابا رو اذیت می کنی. ولی من بیشتر بخاطر خودت ناراحتم . وقتی نق می زنی و یا می زنی زیر گریه خیلی سوزناکه و بقول یکی ازدوستای بابا رحمی میشی .. دلم کباب می شه که هیچ کاری نمی تونم برات کنم.

راستی حمام رو خیلی دوست داری و آب بازی و یاد گرفتی. وقتی توی وان حمامت میشینی با دستات تند تند می کوبی روی آب و می پاشی به همه جا توی صورت خودت هم می پاشه و بدت میاد. عاشق آبی. حتی یک دقیقه که می خوام دست و صورتت رو توی ظرفشویی بشورم دستت رو می گیری زیر شیر و شروع میکنی به آب بازی و وقتی شیر آبو می بندم اعتراض میکنی.

راستی مهم تر از همه اینکه خلاصه بعد از هشت ماه تونستم برات ماهگرد بگیرم. هشت ماهگیت مبارک نمکدون، فلفل دون، بارمان دون، همه چی دون!

 


[ تگ ها : ]
+
پنج ماهگی

سلام پسر گلم 

مامانی این مدت کلی کارای جدید یاد گرفتی. می تونی غلت بزنی.تشویق پاهاتو بگیری. کمی جیغ می کشی! شیطاندور خودت می چرخی . دیگه وسیله هاتو با مهارت بیشتری می گیری بطوری که می تونی توپاتو بگیری و بخوری.از خود راضیزبان داری تمرین می کنی که با لیوان آب بخوری فدا شم.تعجب یکبار هم تونستی می می تو بزاری دهنت. چشمک

 

 

 

 


[ تگ ها : ]
+
سه ماهگی

سلام مامانی! لبخند

ببخش که اینقدر دیر به دیر به وبلاگت سر می زنم. تقصیر خودت مامانی!عصبانی

فقط خیلی زود برات بگم که تا 4 روز دیگه سه ماهت تموم می شه گل من. و اما کارایی که یاد گرفتی:

 

دستاتو می خوری ، البته خوب بلد نیستی بخوری ولی چه ملچ و مولوچی می کنی!( الانم داری می کنی)

 

و گاهی اوقات عصبانی که چرا خوب نمی تونم بخورمشون!عصبانی

 

خنده و صحبت که فراوون ... بیا و ببین...

 

وقتی توی صندلی بازیت می شینی و من توی خونه راه می رم، با نگاهت دنبالمی؛ از این ور به اون ور. دیگه سرتو 180 درجه می چرخونی دنبالم.

 

با خرت و آویز صندلی بازیت خیلی حال می کنی و سعی می کنی بگیریشون. البته وقتی موفق می شی دیگه نمی تونی ولش کنی.

 


[ تگ ها : ]
+
لحظات زندگی من

 

 

وقتی خوابم می آدشیطان

وقتی خوابم می برهخواب

و حالا که خوش اخلاق می شمچشمک

 

وقتی متعجب می شمتعجب

وقتی برای اولین بار به همراه بابایی رفتم ده دهاز خود راضی

و من در 25 روزگی (کمی عصبانی)

و قتی می خوام با نگاهم دل مامانی رو ببرمچشمک


[ تگ ها : لحظات زندگی من ]
+
لحظه تولد بارمان

 

پسر گلم سلام

خب مامانی بالاخره روز موعود رسید! روزی که 9 ماه انتظارشو کشیدم، روزی که بیام و یک پست آپ کنم و تو توی بغلم باشی ... قدم به این دنیا گذاشته باشی...، روی ماهتو دیده باشم. اون روز موعود 4 بهمن 89 بود.  روزی که خدا یکی از فرشته هاشو به من و بابایی هدیه داد. میدونی خدا چقدر من و بابایی رو دوست داشت که یکی از فرشته هاشو به ما سپرد تا ازش مراقبت کنیم؟ فکر کنم این بزرگترین مسئولیتی باشه که خدا تو دنیا رو دوش بنده هاش میذاره. امیدوارم من و بابایی از عهده این مسئولیت بزرگ به خوبی بر بیاییم.

خب عزیز دلم، شیرین ترینم، عسل من، با هوش من، موش موشک من ...  و در نهایت بارمان من به این دنیا خوش اومدی. آره عزیزم اسم تو رو بارمان گذاشتیم. به خیلی از دلایل. اما مهمترین دلیلی که منو مجذوب این اسم کرد، معنی بسیار قشنگ و تحسین برانگیزشه. بله مامانی ، میخوام در مورد اسمت برات بنویسم . بارمان یک اسم شاهنامه ایست، نام دلاوری تورانی که با دوازده هزار سپاه و با هدیه‌های فراوان از سوی افراسیاب به نزد سهراب فرستاده شد تا بکوشد که رستم و سهراب یکدیگر را نشناسند و او پیوسته با سهراب بود.

ز لشکر گزید از دلاور سران            کسى کو گراید بگرز گران‏

ده و دو هزار از دلیران گرد            چو هومان و مر بارمان را سپرد

بتوران چو هومان و چون بارمان            دلیر و سپهبد نبد بى‏گمان‏

اگر جنگ جویى تو جنگ آورند            جهان بر بداندیش تنگ آورند

 

این اسم چون شاهنامه ای هست اصالت ایرانی تو رو نشون میده و باعث میشه هرکجای دنیا که باشی به یادت بیاره که تو یک ایرانی هستی. اما معنی بسیار زیبای این اسم که امیدوارم برازنده تو باشه: انسان لایق و شایسته، فرد قابل احترام، کسی که دارای روح بزرگی است. بارمان من امیدوارم این اسم برازنده تو باشه و وقتی بزرگ شدی و آدما معنی اسمتو ازت پرسیدن با شنیدن معنی اسمت تو دلشون به من و بابایی احسنت بگن چون حس میکنن که تو دقیقا همون آدم قابل احترام و شایسته ای هستی که بزرگترین روح دنیا رو داری و تو رو لایق داشتن همچین اسمی بدونن. مامان امیدوارم از اسمی که برات انتخاب کردیم راضی باشی و نمونه واقعی یک بارمان باشی. البته این آرزوییه که چند دقیقه قبل از به دنیا اومدنت برات کردم. وقتی که خانم فیلمبردار ازم پرسید که توی این لحظات قبل از به دنیا اومدن پسرتون براش یه آرزو بکنید، بهش گفتم: الآن هیچی به ذهنم نمیرسه جز این که امیدوارم شخصیت پسرم مثل معنای اسمش باشه.

فرشته من، الآن حدود یک ماه از تولد تو میگذره و من هر روز بیشتر از دیروز عاشق تو میشم. تازه دارم حس مادری رو درک میکنم که با تمام حسهای دنیا فرق داره. بارمان نمیدونی که چقدر دوست دارم و دلم نمیخواد که کوچکترین آسیبی بهت برسه. نمیدونی وقتی توی فیلم به دنیا اومدنت میبینم که چند لحظه بعد از به دنیا اومدنت داری دنبال سینه من میگردی و گریه میکنی و متاسفانه چون من بیهوش هستم نمیتونن پیش من بیارنت؛ چقدر ناراحت میشم. هر بار که فیلمو میبینم ناخودآگاه چقدر اشک میریزم . کاش در لحظه تولد تو به هوش بودم . الآنم که دارم خاطرات اون لحظه رو یاد آوری میکنم، نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم.

قبل از به دنیا اومدن تو وقتی خاطرات زایمان مادرای دیگرو میخوندم تعجب میکردم که چطور از دردناکترین لحظه زندگیشون به عنوان زیباترین و بهترین لحظه زندگیشون یاد میکنن. ولی حالا بعد از دیدن  لحظه به دنیا اومدنت درک میکنم و نمیتونم بگم که چه حسی داره. خب بگذریم، تو یک پسری و شاید هیچوقت این احساسات منو درک نکنی. فقط بهت میگم: "خوش اومدی کوچولوی من"قلب

اما راجع به چهار بهمن 89 برات بگم. 6 صبح من و بابایی رفتیم دنبال مامان شهین و زندایی فخری و با هم رفتیم بیمارستان عرفان، جایی که قرار بود ساعت 7:30 شما چشماتو به این دنیا باز کنی. وقتی رسیدیم بیمارستان من رفتم بلوک زایمان نامه دکترو مهر کنم که همونجا منو نگه داشتن و نامه رو دادن به بابایی. و شروع کردن به انجام کارهای لازم برای عمل....

فیلمبردارو مسئول رویان هم اومدن و ساعت 7:30 هم دکتر اختیاری آمد و منو بردن توی اتاق عمل. دقیقا ساعت 7:47 شما به دنیا اومدیهورا . در لحظه به دنیا اومدنت خود دکتر اختیاری داشت برات اذان میگفت. میدونی اولین نفری که تو رو دید بابایی بود و بعد مامانی و زن دایی جون . من که به هوش اومدم بهم گفتن یک پسر تپل مپل شکل خودت به دنیا آوردی. وقتی آوردنت پیشم دیدم راست میگن، تو 3550 گرم بودی با قد 52 سانتیمتر. ولی خب یکی دو روز بعد از به دنیا اومدنت شبیه بابایی شدی و دیگه شبیه من نبودی.تعجب

وقتی اومدی پیشم با کمک خانم پرستار شروع کردی به شیر خوردن . خیلی برام جالب بود که درست چند لحظه بعد از این که چسبوندنت به سینه من شروع کردی به مک زدن! آخه مامانی از کجا بلد بودی؟ جانم ... البته نمیدونم اون دفعه های اول اصلا چیزی هم میخوردی یا نه؟ چون فکر میکنم که هنوز شیر نداشتم. روز سوم که بردیمت دکتر 250 گرم کاهش وزن داشتی. البته طبیعی بود، همه کوچولو ها اینطوری میشن. ولی من خیلی غصه میخورم که تو اون روزها گشنگی میکشیدی. خب بریم سر داستانمون  و این که فرداش مرخص شدیم و اومدیم خونه. وقتی رسیدیم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه جون، دایی پرویز و زن دایی جون با یک بع بعی اومدن استقبالمون . مامان شهین هم که باهامون بود. خلاصه برای سلامتی شما  بع بعی رو قربانی کردن و اومدیم بالا. اون لحظه اولین باری بود که اومدی خونه خودت ... . قدمت مبارک عزیزم.هورا

و الان که دارم این خاطراتو مینویسم 26 روز از اولین روز زندگیت میگذره. امیدوارم که تا جایی که در توان من و بابایی بوده برات خاطرات خوبی رو نقش زده باشیم. چون میدونم که خاطرات این دوران در ناخودآگاه تو باقی میمونه و در شخصیت آیندت تاثیر خواهد گذاشت.

عزیزم به امید لحظاتی شاد و خاطراتی به یاد ماندنی که هر بار بیام و اینجا برات ثبتشون کنم.

میبوسمتماچ

مامان محبوبه 

 


[ تگ ها : خاطره زایمان ، بارمان ، معنی بارمان ]
+
"بارمان" ما به زمین هبوط کرد

بارمان سه ساعت بعد از تولد

سه ساعت پس از تولد

 

 

5 روز از تولد بارمان گذشت

روز پنجم 

روز هفتم تولد فرشته ما

هفتمین روز زندگی فرشته کوچولو ما


[ تگ ها : تولدت مبارک ]
+
هفته سی و هشتم- خداحافظ دوران بارداری

سلام طلا! خوبی مامان؟ چه خبر ؟ دیگه روزای آخره... حسابی جات تنگ شده؟عصبانی اما نه، هنوز خوب بازی میکنی معلومه که جا برای شنا کردن داری البته مثل هفته های قبل از فوتبال خبری نیست ! ولی سایر ورزش ها رو هنوز هم داری انجام میدی...چشمک

خب برات بگم که امروز روز آخر کاریمونه. از فردا دیگه من و شما نمی آییم سرکار. من به مدت 6ما و شما خدا می دونه....سوالمی خوایم با هم دوتایی بمونیم خونه و یکم خوش بگذرونیم... چطوره؟ دیشب دکتر بودیم. فعلا به امید خدا قرار رو گذاشتیم برای 4 بهمن... لی لی لی تولدت مبارک می شه...هورا البته اگر توی این روزا شما عجله نکنی و پسمل خوبی باشی... من دوست داشتم 6 بهمن باشه که دیگه تاریخ های ثبت شده در شناسنامه من جور جور می شد: 6 آبان، 6آذر ، 6بهمن.. ولی خب ظاهرا قسمت نیست. البته خانم دکتر می گه اگر اصرار دارم می شه صبرکرد ولی من میترسم که یک وضعیت اورژانسی پیش بیاد و مجبور شم به روش اسپاینال عمل کنم که این بعلت سابقه بیماری میگرنم برام خیلی ضرر داره. درنتیجه نباید ریسک کنیم.

خب مامان به احتمال قوی این آخرین پست قبل از بدنیا امدن شماست... به امید خدا پست بعدی رو زمانی آپ میکنم که پسمل طلا امده توی بغل مامانی...بغل وای حالا که دارم به روز موعود نزدیک می شم باورم نمی شه که داره این اتفاق واقعا می افته میدونی مامان اصلا باورم نمی شه که دارم مادر میشم....خواب برام خیلی دوراز ذهنه، وای خیلی بده همش حس می کنم مامانی و بابا جواد قراره مواظب تو باشن و کارراتو انجام بدن انگار من هیچکارم درحالیکه ظاهرا اینطورنیست و قراره من حسابی گرفتار شمابشم... چه میشه کرد؟ احتمالا یک جوری باهم کنار می اییم.آخ

خب توی مدتی که باهم حرف نزدیم من یک 15 روزی مرخصی بودم و من و شما داشیتم استراحت میکردیم.آخه دکترگفته بودکه سر شما وارد لگن شده یعنی اینکه تصمیم گرفته بودی که زودی بدنیا بیای و مارو غافل گیرکنی. که با استراحت خطر رفع شد..

اتاقت روچیدیم و منتظرتشریف فرمایی شما هستیم هنوز فرصت نکردم ازاتاقت عکس و فیلم بگیرم ولی حتما در این روزای باقی مونده اینکارو میکنم و میذارم در اینجا...راستی هنوز نگفتم اسمت و می خوام چی بذارم ... این یک سورپرایزه و تا بدنیا نیایی و روی گلتو بهم نشون ندی منم اسمتو بهت نمی گم...زبان البته هنوز مطمئن هم نیستم شاید درلحظه آخر نظرم عوض شد. امروز به همکارام Email زدم و ازشون خداحافظی کردم اونا هم کلی برای من و شما آرزوی خوب کردن و گفتن که من از طرفشون پیشیونیتو ببوسم... وای نمی دونم اون اولین لحظه دیدنت چه حالی میشم و اولین کاری که می کنم چیه فکر کنم اول همه بوت کنم...خجالتقلب

خب دیگه باید برم، امروز روزآخره وکلی کاردارم بزودی همدیگرو میبنیم.. بوسماچ


[ تگ ها : دوران بارداری ]
+
هفته سی و دوم

سلام پسمل گل مامان

خوبی؟ چی کارا میکنی مامانی؟ می بینم هنوز هیچی نشده شروع کردی به زور آزمایی با مامانی!عصبانی

پسملم درسته که انجا یکم جای شما تنگه و مجبوری قلنبه بشی ولی دیگه نباید اینقدر به من فشار بدی که دچار مشکل کلیه بشم  پسمل بد...چشمک

الان حدود بیست روزه که کلیه راستم درد می کنه رفتم دکتر و برام سونو گرافی ازکلیه نوشت که بعد از انجامش معلوم شد که بعلت فشار جنین ( یعنی آقای نی نی طلا) بر روی حالب راست، دچار دیلاته شده است. که این جمله فارسیشنیشخند این می شه که بعلت فشار نی نی ادرار مجددا بداخل کلیه بر می گردد. دکتر گفت که این حالت در  بعضی موارد در اواخر بارداری پیش می آد که فعلا هیچ کاریش هم نمی شه کرد و البته جای نگرانی هم نیست ولی باید تا پایان بارداری دردشو تحمل کرد. البته مرتب آزمایش ادرار رو تجدید می کنند تا دچار عفونت وغیره نشیم. این هم از این تجربه مامانی در دوران بارداری...

خب برگردیم پیش شما .. من وشما الان در هفته 32 هستیم. و دیگه روز شماری معکوس من شروع شده ...خیال باطل وای کی می شه بیام یک پست جدید آپ کنم که توش خبر بدنیا امدنت باشه عزیزم.  هرچقدر برات از انتظار رسیدن ان تاریخ بگم کمه...هر شب به بابایی می گم وای پس کی بهمن می آد؟ این شب ها خیلی سخت می خوابم. بعضی ازشب ها بین ساعت 3 تا 5 صبح بیدارم و روزها کمردرد دارم. ولی خب به امید امدن شما این روزها رو هم دارم طی می کنم.

از خبرها برات بگم که هفته پیش (6 آذر) سالگرد ازدواج منو بابایی بود. قلبمن و بابا رسم داریم بعضی از سالگرد های ازدواجمون می ریم آتلیه و عکس میگیریم. امسال با وجود قلنبه توی شکم من دیگه ثبت سالگرد ازدواجمون واجب بود. چون بقول بابایی شاید دیگه من تا پایان زندگی در این وضعیت فیزیکی و البته روحی قرار نگیرم. و اینکه دوستدارم شما ازهمین الان که توی شکم مامان هستی عکس داشته باشی. خلاصه مثل همیشه رفتیم آتلیه چشمک و یکسری عکس های یادگاری گرفتیم. مامان فدا امیدوارم سال دیگه با حضور خودت بریم و این روز رو با عکس های سه نفره ثبت کنیم.

راستی طبع شاعری مامان هم گل کرده خجالتو یک شعر کوچولو برات گفتم، که وقتی بدنیا امدی برات بخونم:

پسرم یک دونه پسر                      پسرم قند عسل

پسرم یکی یک دونه است             پسرم مرد خونه است

پسرم قد و بالاش                         مثل یک سرو بلند

پسرم ناز و اداش                          می رسه اون بالاها

پسرم تپل مپلی                          پسرم ستبر و قوی

پسرم مرد منه                             پسرم مرد باباش

البته میخوام ادامه اش بدم... وای دیگه چی بشه...متفکر


[ تگ ها : دیلاته کلیه ]
+
سیسمونی5

تخت و کمد پسمل طلا رو  از فروشگاه نی نی سالن تو ولیعصر خریدیم.  که مارک Paidi  ست و یه مارک معروف لوازم کودک تو آلمانه . اونجا چند مدل تخت و کمد بود که بد نبود و این از همه خوشگل تر بود و تختش فقط کودکه نرده ثابت داره ولی کف تخت با سه اندازه بالا و پایین می ره و در ضمن وقتی که تو حالت سوم یعنی نزدیک زمین قرار بدی، میشه سه تا از میله های نرده رو برداری تا بچه خودش بتونه بیرون بیاد. چوبش بوی رنگ نمیداد و مستقیم از آلمان وارد میشه و غیر از طرح ها و رنگ هایی که توی کاتالوگشه حق انتخاب دیگه ای وجودنداره. من ست کاملشو خریدم که شامل : تخت ، میز تعویض، کمد 2درب، دکور اسباب بازی و شلف میشه. در ضمن تشکچه تعویض بچه که روی دراور قرار میگیره همراه با 2 تا ملحفه جزء سرویس بود که این خیلی خوبه.

خلاصه خریدیم و اومدیم.قرار شد برای هفته بعدش هم بهمون تحویل بدن.توی این مدت اتاق نی نی رو کاغذ دیورای کردیم.   حمل و نصب هم با اونها بود و سه نفر آمدن ، آوردن بالا ، نصب کردن ، تحویل دادن ورفتن . خیلی خوب بود.

کلا بین همه جنس هایی که دیده بودم لوازم مارک roba و Paidi از لحاط کیفیت یه سروگردن بالاتره ولی چون خیلی گرونه بهتره چیزای مهم و اساسی که تو سلامتی و امنییت بچه نقش مهمی داره رو از این مارک بگیریم.

برای خرید تخت و کمد جاهای مختلفی رو دیدم. مغازه های پاسداران ، شریعتی. ولیعصر از عباس آباد تا پارک ساعی. و ارمغان کودک که همه مدل هاش کلاسیک و مارک Mothercare بود.کلا تو ایران تخت و کمد سیسمونی جنس ایرانی ، جنس ترک ، و جنس آلمانی ( بطور محدود) موجود است.

جنس های ایرانی  اکثرا نئوپان با روکش MDF و با مدل های کپی و بی کیفیت که خیلی بوی رنگ می دن. ارژن به نظر من بین تولیدات ایرانی از لحاظ جنس بهتره. ازلحاظ مدل ایرادی که اکثر ایرانی ها دارند عدم لحاظ امنیت است. یعنی نرده کوتاه و ثابت. در اکثرشون طول نرده به ندرت به  60 سانت میرسه و در ابتدا که بچه هنوز نمیتونه دستشو به نرده تخت بگیره و بلند بشه مشکلی نیست ولی قدش یه کم بلند تربشه می تونه خودشو از تخت بندازه پایین. و چون نرده ثابت داره نمیشه نرده رو پایین یا تا نصف و کمتر گذاشت که خودش بیاد پایین. یا باید نرده ثابت و بلند باشه و یا متحرک و ترجیحا بلند که قابل تنظیم باشه. درضمن خیلی از مدل های ایرانی بشدت بوی رنگ می دادن. مثلا یکی از همکارای من از بالسا تخت خرید که راضی نیست. اولا می گه همچنان بوی رنگ می ده و دوما قسمت نرده متحرکش خیلی استیبل و محکم نیست!

جنس های ترک مدل کودک- نوجوان داره که بعدا قابلیت اینو داره که تختش تا 15 سالگی بزرگ بشه و بعضی مدل هاش میز تحریرهم میشه و به همین دلیل خیلی وسوسه کننده است . معروفترین مارکش مال همون فروشگاههای کپل پا ست. که باز هم من خیلی خوشم نیومد . اول بدلیل اینکه رنگاش خیلی تنده ومعمولا آبی یا صورتی که فقط تا یکی دو سال اول برای نی نی خوبه بعد دیگه لوس می شه و شیک نیست. یعنی یک طرح و رنگی نیست که سالها ( بقول خودشون تا 15 سالگی) بشه ازش استفاده کرد . و دوم اینکه بقول فروشنده نمایندگی Roba جنس چوبی و اون هم چیزی که بچه کوچولو بخواد روش ورجه وورجه کنه تا این همه سال اصلا دوام نمی آره که بتونیم از حالت نوجوانش استفاده کنیم.

جنس های آلمانی هم که توی ایران کاملا محدوده – تنها برندهای Roba و Paidi هستند که تقریبا باهم Joint هستند و محصولاتشن فقط توی نمایندگی های ماکسی کوزی ( 2تا توی ولیعصر و یکی در بهار) و نی نی سالن وجود داره.

این مدلی که من خریدم  مدل Arne هست. که این لینکشه:

 

http://www.paidi.de/babyzimmer/kindermoebel/arne/variante/babyzimmer/?pgn=1

به نظر من رنگ و مدلش طوریه که با بزرگ شدن بچه هنوز مطابق سنش هست.  بهتره رنگ و مدلی رو انتخاب کنیم که موقع ای که بچه بزرگتر می شه طوری باشه که با سن بچه سازگار بشه. و در مدل هایی که فقط تخت کودک است کمد و بقیه قسمتهاشو بشه با یه تخت بزرگتر ست کرد. این ست Arne توی سایتش یک تخت نوجوان هم داره که بعد ها می شه با بقیه تیکه هایی که خریدم ست کرد. البته اگه آنزمان توی ایران بشه تهیه اش کرد.


[ تگ ها : سرویس تخت خواب نوزاد ، تخت paidi ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!