ما و نینیمون
خاطرات پسر کوچولوی محبوبه و جواد
ما و نینیمون
خانه | آرشيو | ايميل

محبوبه طبایی

درباره : من و جواد جون روز ششم آذر ماه سال 82 با نام و یاری خدای بزرگ زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم و از خدا می خواهیم که تا ابد این پیوند رو برامون حفظ کنه.... اردیبهشت 89 خدا یک هدیه آسمانی به ما داد که قراره بهمن ماه بدنیا بیاد.... امیدوارم فرشته من راحت و سالم بدنیا بیاد....
پروفایل مدیر :محبوبه طبایی
روزشمار

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
هفته سی و هشتم- خداحافظ دوران بارداری

سلام طلا! خوبی مامان؟ چه خبر ؟ دیگه روزای آخره... حسابی جات تنگ شده؟عصبانی اما نه، هنوز خوب بازی میکنی معلومه که جا برای شنا کردن داری البته مثل هفته های قبل از فوتبال خبری نیست ! ولی سایر ورزش ها رو هنوز هم داری انجام میدی...چشمک

خب برات بگم که امروز روز آخر کاریمونه. از فردا دیگه من و شما نمی آییم سرکار. من به مدت 6ما و شما خدا می دونه....سوالمی خوایم با هم دوتایی بمونیم خونه و یکم خوش بگذرونیم... چطوره؟ دیشب دکتر بودیم. فعلا به امید خدا قرار رو گذاشتیم برای 4 بهمن... لی لی لی تولدت مبارک می شه...هورا البته اگر توی این روزا شما عجله نکنی و پسمل خوبی باشی... من دوست داشتم 6 بهمن باشه که دیگه تاریخ های ثبت شده در شناسنامه من جور جور می شد: 6 آبان، 6آذر ، 6بهمن.. ولی خب ظاهرا قسمت نیست. البته خانم دکتر می گه اگر اصرار دارم می شه صبرکرد ولی من میترسم که یک وضعیت اورژانسی پیش بیاد و مجبور شم به روش اسپاینال عمل کنم که این بعلت سابقه بیماری میگرنم برام خیلی ضرر داره. درنتیجه نباید ریسک کنیم.

خب مامان به احتمال قوی این آخرین پست قبل از بدنیا امدن شماست... به امید خدا پست بعدی رو زمانی آپ میکنم که پسمل طلا امده توی بغل مامانی...بغل وای حالا که دارم به روز موعود نزدیک می شم باورم نمی شه که داره این اتفاق واقعا می افته میدونی مامان اصلا باورم نمی شه که دارم مادر میشم....خواب برام خیلی دوراز ذهنه، وای خیلی بده همش حس می کنم مامانی و بابا جواد قراره مواظب تو باشن و کارراتو انجام بدن انگار من هیچکارم درحالیکه ظاهرا اینطورنیست و قراره من حسابی گرفتار شمابشم... چه میشه کرد؟ احتمالا یک جوری باهم کنار می اییم.آخ

خب توی مدتی که باهم حرف نزدیم من یک 15 روزی مرخصی بودم و من و شما داشیتم استراحت میکردیم.آخه دکترگفته بودکه سر شما وارد لگن شده یعنی اینکه تصمیم گرفته بودی که زودی بدنیا بیای و مارو غافل گیرکنی. که با استراحت خطر رفع شد..

اتاقت روچیدیم و منتظرتشریف فرمایی شما هستیم هنوز فرصت نکردم ازاتاقت عکس و فیلم بگیرم ولی حتما در این روزای باقی مونده اینکارو میکنم و میذارم در اینجا...راستی هنوز نگفتم اسمت و می خوام چی بذارم ... این یک سورپرایزه و تا بدنیا نیایی و روی گلتو بهم نشون ندی منم اسمتو بهت نمی گم...زبان البته هنوز مطمئن هم نیستم شاید درلحظه آخر نظرم عوض شد. امروز به همکارام Email زدم و ازشون خداحافظی کردم اونا هم کلی برای من و شما آرزوی خوب کردن و گفتن که من از طرفشون پیشیونیتو ببوسم... وای نمی دونم اون اولین لحظه دیدنت چه حالی میشم و اولین کاری که می کنم چیه فکر کنم اول همه بوت کنم...خجالتقلب

خب دیگه باید برم، امروز روزآخره وکلی کاردارم بزودی همدیگرو میبنیم.. بوسماچ


[ تگ ها : دوران بارداری ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!