ما و نینیمون
خاطرات پسر کوچولوی محبوبه و جواد
ما و نینیمون
خانه | آرشيو | ايميل

محبوبه طبایی

درباره : من و جواد جون روز ششم آذر ماه سال 82 با نام و یاری خدای بزرگ زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم و از خدا می خواهیم که تا ابد این پیوند رو برامون حفظ کنه.... اردیبهشت 89 خدا یک هدیه آسمانی به ما داد که قراره بهمن ماه بدنیا بیاد.... امیدوارم فرشته من راحت و سالم بدنیا بیاد....
پروفایل مدیر :محبوبه طبایی
روزشمار

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
هفته دوازدهم- سونوگرافی NT

یک خبر خوب دارم. دیروز با بابایی رفتیم سونوگرافی پیش خانم دکتر فرج اله. این سونوگرافی NT بود، برای اینکه خدایی نکرده شما مشکلی نداشته باشید. در این سونوگرافی با اندازه گیری نقطه خاصی از گردن جنین بوجود سندروم داون پی می برند.

خلاصه بابایی هم آمد داخل اتاق سونو و وای ... ما برای اولین بار شما رو دیدیم. نمی دونی چقدر بامزه بودی. همه چیز داشتی: یک کله گنده، دو تا دست و دو تا پای کوچولو که همش تکونشون می دادی!

یکبار وسط کار دکتر آنچنان تکونی خوردی که مجبور شد کارشو متوقف کنه و منتظر بمونه شما آروم شی، خندید و گفت وای مثل اینکه خیلی هیجان زده شده. من کارتو ندیدم ولی بابایی بامزه اداتو درمی آورد. خلاصه اینکه ... خبر مهم این بود که همه چیز شما فعلا خداروشکر سالمه و اینکه احتمالا شما یک پسر کوچولو هستی. البته احتمالا ، هنوز قطعی نیست . از هفته 17 ببعد قطعی معلوم می شه.

حالا که احتمال داره پسر باشی، می ترسم علاقه خاصی به این خاطرات نداشته باشی، چون معمولا دخترها احساسی تر هستند و دوست دارند مامانشون از موقع بارداری و زایمان و بچه گی هاشون براشون تعریف کنند. البته بعضی از پسرها هم مثل بابایی روحیه لطیف و احساساتی دارند. و امیدوارم تو هم اگر پسری، پسر خشنی نباشی. خانم دکتر ازت سه تا عکس گرفته که برات نگه می دارم تا بزرگ که شدی خودتو توی شکم مامانی ببینی!

راستی توی این مدت که باهات صحبت نکردم خاله جمیله ( از همکارای مامان) یک سرهمی سبز بهت کادو داده و زندایی فخری از سوریه برات یک لباس نارنجی آورده که  بامزه است . دست هردوشون درد نکنه.


[ تگ ها : سونوگرافی nt ]
+
هفته یازدهم-سلام و تشکر

سلام به جواد عزیزم و نی نی گلمون.

جواد جان قبل ازهرچیز می خواستم ازت تشکر کنم بابت آماده کردن این وبلاگ و لطفی که من داشتی . عزیزم مطمئنا تحمل این دوران برای من با وجود تو،صبوری ومحبتهات امکان پذیر خواهد بود. البته خیلی حرفها باهات دارم ولی همانطور که خودت میدونی این وبلاگ نی نی مونه و حرفهایی که برای نی نی داریم.

خب مامانی این اولین باری که دارم برات می نویسم و در واقع باهات حرف می زنم. و نمی دونی که چه حس غریبی داره. حس می کنم بغض گلومو گرفته. من روز نهم خرداد ماه ساعت 7 صبح فهمیدم که تو بوجود امدی. صبح وقتی امدم سر کار رفتم آزمایشگاه مسعود و تست دادم.(نمی دونم وقتی تو بزرگ می شی واینهارو می خونی، این مکانها هنوز وجود دارند یا نه؟!) عصر با جواد جون که فکر کنم ازاین ببعد باید بابایی صداش کنیم رفتیم جوابو گرفتیم و این لحظه بود که اونم فهمید که تو هستی و کلی خوشحال شد. رفتیم خونه و جشن گرفتیم . فرداش بابایی برای من کادو خرید و کلی چیزای دیگه عکساشو برات می ذارم.

خب کم کم تو بزرگتر شدی و اذیتها شروع شد .مامانی میگرن داره و بخاطر تو نمی تونه قرص بخوره. در نتیجه وقتی سردردم شروع می شه باید یک شبانه روز تحملش کنم و این خیلی سخته و البته بخاطر بارداری سردردها ی میگرنی بیشتر می شه چون در این دوران حجم خون مادر بیشتر شده و در نتیجه فشار خون در رگها کمتر می شه و این مصادف است با گشادتر شدن رگهای سر انسان و در نتیجه شروع میگرن.

 مشکل بعدی سندرم روده تحریک پذیره. من قبلا این مشکل رو داشتم اما خوب شده بود. دکتر می گه با بارداری علائم این بیماری دوباره بروز می کنه. بخاطر این بیماری کلی از میوه ها رو نمی تونم بخورم، مثل سیب که خیلی برای شما خوبه و یا موز، زردآلو، طالبی(که خیلی دوستش دارم)و یکسری چیرای دیگه. شما در این دوران به ویتامین C نیاز داری و من سعی می کنم روزی یدونه پرتقال بخورم(البته به سختی چون مامانی پرتفال دوست نداره).در رابطه با لبنیات هم یکسری مشکلات دارم از جمله اینکه شیر و بستنی برام خوب نیست.

می دونی من دوست دارم این وبلاگ برای مادر پدرای دیگه هم مفید باشه.چون توی این مدت وقتی برام مشکلی پیش می امد می رفتم سراغ اینترنت و از تجربیات بقیه که لطف کرده بودن و در وبلاگها و یا پست هاشون در سایتهای مختلف ( مثل نی نی سایت) گذاشته بودن استفاده کردم و کلی از نگرانیهام برطرف می شد. مثلا وقتی که حالت تهوع انقدر نگرانم کرده بود که فکر می کردم دیگه نمی تونم برم سر کار. و یا زمانی که در سونو اولم در تخمدان سمت راست یک کیست داشتم.

من در باره مشکلات و بیماریهای این دورانم یکسری اطلاعات و مقالات پیدا کردم که می خوام لینکاشو اینجا بذارم ولی هنوز کار کردن با وبلاگو بلد نیستم. کم کم با کمک بابایی یاد میگیریم و وبلاگمون رو پر بار می کنیم.(امیدوارم). فعلا باهات خداحافظی می کنم.


[ تگ ها : دوران بارداری ، میگرن ، سندروم روده تحریک پذیر ]
+
ما هم تصمیم گرفتین خاطراتمونو واسه نینیمون بنویسیم

سلام

اولین مطلبو واسه محبوبه عزیزم مینویسم . کسی که بی نهایت دوسش دارم و خیلی چیزا رو بهش مدیونم . اما چون عنوان وبلاگ مربوط به ننیمونه از اینجا شروع میکنم که محبوبه عزیزم قراره مامان نینیمون هم بشه و الان توی هفته دهم بارداریه . نینیمون بیشتر وقتا اذیتش میکنه و کلا حال عمومی ملوسک منو دگرگون کرده . راستی یادم رفت بگم اسم دیگه محبوبه جون ملوسکه .

ملوسکم، بهت تبریک میگم و از این که این همه زحمتو با اون همه سختیاش به خاطر نینیمون تحمل میکنی ازت ممنونم . مطمئنم نی نی هم وقتی بزرگ بشه میفهمه و ازت تشکر میکنه. یادته بهم گفتی که چقدر خوبه که خیلی از مامانا تجربیاتشونو  توی وبلاگ مینویسن و اونو با بقیه در میون میذارن؟! یادته منم گفتم چقدر خوبه که بعضیاشونم واسه قندعسلاشون دفترچه خاطرات الکترونیکی درست میکنن. خوب حالا من میخوام این فرصتو مهیا کنم که ما هم همین کارو بکنیم .

من این وبلاگو به تو عزیزترینم ، و نینیمون و تموم مامان باباهای خوبه که شاید بتونن بعدا از این وبلاگ استفاده کنن هدیه میکنم.

امیدوارم ما هم بتونیم به سهم خودمون تجربیات خودمونو به دیگران انتقال بدیم


[ تگ ها : جواد و محبوبه ، ما و نینیمون ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!