ما و نینیمون
خاطرات پسر کوچولوی محبوبه و جواد
ما و نینیمون
خانه | آرشيو | ايميل

محبوبه طبایی

درباره : من و جواد جون روز ششم آذر ماه سال 82 با نام و یاری خدای بزرگ زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم و از خدا می خواهیم که تا ابد این پیوند رو برامون حفظ کنه.... اردیبهشت 89 خدا یک هدیه آسمانی به ما داد که قراره بهمن ماه بدنیا بیاد.... امیدوارم فرشته من راحت و سالم بدنیا بیاد....
پروفایل مدیر :محبوبه طبایی
روزشمار

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
دو سال و هفت ماهگی

پسر قند عسل سلام لبخند

امروز ماهگردت مبارکه عزیز دل مامان . خلاصه بعد از هفت ماه موفق شدم یک پست آپ کنم ولی بجاش پر و پیمون ....از خود راضی مامی توی این مدت یعنی از تولد 2 سالگی تا الان که حدود 7
ماه گذشته کلی اتفاقای خوب و جالب افتاده که یکی یکی برات تعریف می کنم.هورا

اول اینکه بلاخره موفق شدیم شما رو از پنپرز بگیریم. تشویقپروسه
بسیار سخت و طاقت فرسا بود. مامی این 2.5 سال بچه داری به یک طرف این 5 روزی که
مرخصی گرفتیم و رفتیم شمال تا این این کار و انجام بدیم به یک طرف!استرس

نمی دونی چقدر منو اذیت کردی و هم خودت اذیت شدی. سبزمن وقتی
شما یک سالت بود از مادرکیر توی هند یک پاتی چیر خریده بودم که توی این یک سال و
نیم هر بار می خواستیم بشونیمت روش مقاومت می کردی و در می رفتی. و بابا همیشه منو
اذیت میکرد که کلی پول دادیم بابت دکور...وقت تمام7 مرداد ماه یعنی درست وقتی که 2 سال و
شش ماهت تموم شد شروع کردیم. خب دو روز اول کامل به این گذشت که راضی بشی بشینی
روش. ( و هیچ کاری نکنیا.... فقط بشینی روش اول 5 دقیقه، بعد10 دقیقه ، 15 دقیقه و
همینطور بیشتر روی 45 دقیقه هم حساب کن.) من کمر درد گرفتم اینقدر بدون نتیجه جلوت
چمباته می زدم. اوه گاهی من و بابایی شیفتمون عوض می کردیم. دو روز بعد گذشت به اینکه 5CC توش جیش می
کردی و بقیه داستان 155CC باقی مانده رو وقتی بلندت می کردیم بعد از 5 دقیقه توی
شلوارت می کردی. بگذریم از اینکه موقع عملیات مثل این بود که داشتن بدنت رو دور از
جونت قطعه قطعه می کردن... استرس، درد، گریه، ... وای چه لحظات سختی بود. کلافهگاهی من
ناامید می شدم و تصمیم می گرفتم دوباره پنپرزت کنم و بابایی بصورت نگفته پروژه رو
ادامه میداد و گاهی برعکس. خلاصه برنامه جایزه هم که برقرار یعنی به ازای هر بار( 5CC ) یک جایزه دریافت می
کردی. ابله وقتی هم که توی شورتت جیش می کردی من یا بابایی کلی مواخذت می کردیم ، تو
کلی خجالت می کشیدی توی همون محلی که جیش کرده بودی ثابت می ایستادی و نیم ساعت به
زمین خیره می شدی. بازندهو هر از گاهی از زیر چشم منو نگاه میکردی این جور مواقع دلم
برات آتیش می گرفت ناراحتاما چاره ای وجود نداشت. اینو بگم که اگر تهران بودیم و مامانی
اون صحنه ها رو می دید هرگز اجازه ادامه پروژه رو نمی داد. استرسعصبانیخلاصه روز پنجم مثلا چند
مرتبه توی صندلیت جیش کردی و روز ششم بردیمت پیش مامانی اما لو ندادیم که پروژه
50% بیشتر پیش نرفته بلکه حدود 90% عنوان کردیم. خواب تو هم خدا رو شکر آبرومونو نبردی.
4 روز اول توی شمال کامل لخت بودی اما از روز 5 پنپرز رو مثلا بصورت شورت پات
میکردیم. که اینقدر توی خونه جیش نکنیو ما هم دعوات نکنیم. خونه مامانی هم 1 روز
بودی به همین منوال. روز بعدش دوباره پیش خودم بودی و اوضاع داشت بهتر می شد یعنی
تعداد دفعات توی پنپرز کمتر شد تا اینکه با پیشنهاد خود مامانی جرات کردیم پنپرز و
دربیاریمو شورت آموزشی پات کردیم.و بعد از اون  فقط دو بار توی شورتت جیش کردی.

هر دوبار هم خونه مامانی بوده یک بار صبح توی کریر و یکبار
توی اتاق خواب مامانی.ساکت

آهان از شماره 2 هم فراموش کردم بگم که کلا توی شورتت
میکردی تا اینکه خدا رو شکر در هفته گذشته اون هم منتقل شد به پاتی چیر یعنی چیزی
حدود یکماه طول کشید.

و حالا من یک مامان خوشحال و سرفرازم. از خود راضیهوراخخخخخ ببین با چه
چیزایی من مفتخر میشم. عاشقتم. آخه نگران بودم مثل بعضی از بچه ها از جمله آرمان و
سام بکشه به 3 سالگی . از طرفی در جمع نی نی پارتی خودمون توی آخرین مهمونیمون که
قبل از ماه رمضون بود همه موفق شده بودن پروژه رو انجام بدن بجز منخجالت

خب از این بحث که بگذریم می رسیم به بحث شیرین حرف زدن که
روز به روز داری استاد تر می شی . مامانی نسبت به میانگین بچه ها شما کمی دیرتر
حرف زدی اما خیلی خوب یعنی تقریبا همه چیزو درست و حروف کلمات را بجا استفاده می
کنی در حالیکه بیشتر بچه ها جابجا میگن. مثلا 
به ماشین میگن مانیش یا طالبی می شه طابلی خخخخخ اما شما کمتر اینطوری بودی
الانم که یک چیزایی می گی شده بسیار بزرگتر از سنت که موضوع فان من و مامانی شده و برای هم تعریف می کنیم. از
جمله:

ای بابا، ولش کنوقت تمام

نه بابا

وقتی ازت یک سوال می پرسم گاهی می گی : درسته، بله متفکر

امروز به مامانی که توی حیاط بوده گفتی: خانم بیاااااعینک

یا بهش گفتی : گرفتار شدماتعجب

وقتی می خوای یک چیزی بگی یا چیزی می خوای می گی: مامان جان، ببقشید، کنترل رو بده؟وقت تمام

آهان یک چیزی که درمدت پروژه پنپرز ازم یاد گرفتی و بسیار زیبا حالا داری بهم تحویل میدی: ای خدا جون، خسته شدم. ( و چه ناز و ادایی )

و اما محدود کلماتی که به روش خودت ادا می کنی و من میمیرم
براش :

خدافظ    خوبابظ

خربزه     خرگوزه

مامان محبوبه        مامان محبوبب ( با کسره ب)

آهان بیشتر فعل های اول شخص مفرد رو هم بصورت سوم شخص مفرد
میگی مثلا : بارمان جیش کرد. جایزشو بده و هر چیزو که می خوای به ما میگی که ازت
بپرسیم. مثلا دلت شکلات می خواد میای به من میگی : شکلات می خوای؟ و من باید ازت
بپرسم : بارمان شکلات می خوای و شما بگی: بوشه ابلهیا مثلا میای بهم میگی : جیش داری؟
یعنی جیش دارم بدو بیا....

و اما عالی انگلیسی یاد میگیری و کلی علاقه مندی ( لان دیگه کل الفابت رو می خونی) و بجز کلماتی که بلدی ( که دامنه اش بد نیست) یکسری از جملات منو هم استفاده می کنی از جمله:

Come here!

Sit down!

thank u!

و کلی چیزای دیگه

شعر خوندن: یک توپ دارم قلقلی و توئینکل لیتل استار و اتل
متل و... خیلی چیزای دیگه اما مهمترینش که تعجب همه رو برانگیخته عاشقم من خانم دلکش
که کم کم داری کامل می خونیش و با چه احساسی.... خوابدل شکستهیک ماه پیش که تازه یاد گرفته
بودیش دو سه بیت اولشو می خوندی ضبط کردم برای همکارام فرستادم با عنوان Singer Barmon!

یکی دیگه از دست آوردهای مهم ما درارتباط با شما حذف laptop و خلاصه هرگونه فیلم 
و تصویر در هنگام غذا خوردنه. البته این باعث شده که غذات کم بشه و یکسری
از غذا ها رو هم نمی خوری ولی چیزایی که دوست داریو خوب می خوری از جمله انواع
کباب ، استیک، ماکارونی، پیتزا، سوفله، ماهی، میگو و خب منطقیه که رشد وزنیت نسبت
به قبل از حذف لپتاپ کم شده اما من به این وضع راضیم و ترجیح میدم به قبل . انطوری
حس یک مامان عقب مونده رو داشتم و حالا حس می کنم علمی تر رفتار می کنم. تبدیل شده
بود به اختلافات خانوادگی بین من و بابایی ... ومن تقریبا دپرس شده بودم ولی خلاصه
خودم همت کردمو از یک روز ( که داشتم بهت هندوانه میدادم و چون بزور خوردی پرید
توی گلوت و خدایی نکرده داشتی خفه می شدیعصبانی) من متحول شدم و تصمیم کبری را گرفتم از خود راضیو
به بابایی و مامانی اعلام کردم که فیلم برای همیشه حذف شد. شیطان یک ماهی خیلی اذیت شدیم
و بارها وسوسه شدیم که برگردیم به روال قبل اما مقاومت های من جواب داد.گاوچران

به هر حال روزا داره می گذره و تو روز به روز بزرگتر و کامل
تر می شه کم کم داریم به روزایی نزدیک میشیم که دیگه نی نی نخواهی بود و من دوست
ندارم این لحظاتو برای همیشه از دست بدم. بوی بچگیت بوی زیر گردن و لباسات مدل حرف
زدن نی نی گونت، بغل کردن و بوسیدن و لوس کردنات گاهی که داری حرف می زنی و من نازت
می کنم یادگذر زمان میفتم و اینکه 2 سال دیگه این حال وهوامون کاملا عوض می شه و
دلم میگیره اما مامی زندگی همینه و من باید سعی کنم از همین فرصت کوتاه بیشترین
لذت رو ببرم. البته شاید وقتی بزرگ بشی و این مطالب و بخونی توی دلت بهم بگی: مامی
پس چرا می رفتی سرکار و نصف روز و منو نمیدیدی 
لحظات از دست میدادی؟ نمی دونم شاید خیلی جوابم بدرد تو نخوره  ولی
حس می کنم منی که میرم سرکار خیلی بیشتر از مادرایی که از صبح تا شب با بچه هاشون
سر و کله می زنن قدر با تو بودن می دونم و ازش بیشتر لذت می برم. اینو به عینه دیدم... توی خانواده خودمون... اما گذر زمان درست یا غلط بودنش رو بهمون نشون میده.

عاشقتمقلب

مامان


[ تگ ها : حرف زدن کودکانه ، گرفتن پنپرز ، غذا خوردن ، بارمان ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!