ما و نینیمون
خاطرات پسر کوچولوی محبوبه و جواد
ما و نینیمون
خانه | آرشيو | ايميل

محبوبه طبایی

درباره : من و جواد جون روز ششم آذر ماه سال 82 با نام و یاری خدای بزرگ زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم و از خدا می خواهیم که تا ابد این پیوند رو برامون حفظ کنه.... اردیبهشت 89 خدا یک هدیه آسمانی به ما داد که قراره بهمن ماه بدنیا بیاد.... امیدوارم فرشته من راحت و سالم بدنیا بیاد....
پروفایل مدیر :محبوبه طبایی
روزشمار

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
هفته سی و دوم

سلام پسمل گل مامان

خوبی؟ چی کارا میکنی مامانی؟ می بینم هنوز هیچی نشده شروع کردی به زور آزمایی با مامانی!عصبانی

پسملم درسته که انجا یکم جای شما تنگه و مجبوری قلنبه بشی ولی دیگه نباید اینقدر به من فشار بدی که دچار مشکل کلیه بشم  پسمل بد...چشمک

الان حدود بیست روزه که کلیه راستم درد می کنه رفتم دکتر و برام سونو گرافی ازکلیه نوشت که بعد از انجامش معلوم شد که بعلت فشار جنین ( یعنی آقای نی نی طلا) بر روی حالب راست، دچار دیلاته شده است. که این جمله فارسیشنیشخند این می شه که بعلت فشار نی نی ادرار مجددا بداخل کلیه بر می گردد. دکتر گفت که این حالت در  بعضی موارد در اواخر بارداری پیش می آد که فعلا هیچ کاریش هم نمی شه کرد و البته جای نگرانی هم نیست ولی باید تا پایان بارداری دردشو تحمل کرد. البته مرتب آزمایش ادرار رو تجدید می کنند تا دچار عفونت وغیره نشیم. این هم از این تجربه مامانی در دوران بارداری...

خب برگردیم پیش شما .. من وشما الان در هفته 32 هستیم. و دیگه روز شماری معکوس من شروع شده ...خیال باطل وای کی می شه بیام یک پست جدید آپ کنم که توش خبر بدنیا امدنت باشه عزیزم.  هرچقدر برات از انتظار رسیدن ان تاریخ بگم کمه...هر شب به بابایی می گم وای پس کی بهمن می آد؟ این شب ها خیلی سخت می خوابم. بعضی ازشب ها بین ساعت 3 تا 5 صبح بیدارم و روزها کمردرد دارم. ولی خب به امید امدن شما این روزها رو هم دارم طی می کنم.

از خبرها برات بگم که هفته پیش (6 آذر) سالگرد ازدواج منو بابایی بود. قلبمن و بابا رسم داریم بعضی از سالگرد های ازدواجمون می ریم آتلیه و عکس میگیریم. امسال با وجود قلنبه توی شکم من دیگه ثبت سالگرد ازدواجمون واجب بود. چون بقول بابایی شاید دیگه من تا پایان زندگی در این وضعیت فیزیکی و البته روحی قرار نگیرم. و اینکه دوستدارم شما ازهمین الان که توی شکم مامان هستی عکس داشته باشی. خلاصه مثل همیشه رفتیم آتلیه چشمک و یکسری عکس های یادگاری گرفتیم. مامان فدا امیدوارم سال دیگه با حضور خودت بریم و این روز رو با عکس های سه نفره ثبت کنیم.

راستی طبع شاعری مامان هم گل کرده خجالتو یک شعر کوچولو برات گفتم، که وقتی بدنیا امدی برات بخونم:

پسرم یک دونه پسر                      پسرم قند عسل

پسرم یکی یک دونه است             پسرم مرد خونه است

پسرم قد و بالاش                         مثل یک سرو بلند

پسرم ناز و اداش                          می رسه اون بالاها

پسرم تپل مپلی                          پسرم ستبر و قوی

پسرم مرد منه                             پسرم مرد باباش

البته میخوام ادامه اش بدم... وای دیگه چی بشه...متفکر


[ تگ ها : دیلاته کلیه ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!