ما و نینیمون
خاطرات پسر کوچولوی محبوبه و جواد
ما و نینیمون
خانه | آرشيو | ايميل

محبوبه طبایی

درباره : من و جواد جون روز ششم آذر ماه سال 82 با نام و یاری خدای بزرگ زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم و از خدا می خواهیم که تا ابد این پیوند رو برامون حفظ کنه.... اردیبهشت 89 خدا یک هدیه آسمانی به ما داد که قراره بهمن ماه بدنیا بیاد.... امیدوارم فرشته من راحت و سالم بدنیا بیاد....
پروفایل مدیر :محبوبه طبایی
روزشمار

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
لحظه تولد بارمان

 

پسر گلم سلام

خب مامانی بالاخره روز موعود رسید! روزی که 9 ماه انتظارشو کشیدم، روزی که بیام و یک پست آپ کنم و تو توی بغلم باشی ... قدم به این دنیا گذاشته باشی...، روی ماهتو دیده باشم. اون روز موعود 4 بهمن 89 بود.  روزی که خدا یکی از فرشته هاشو به من و بابایی هدیه داد. میدونی خدا چقدر من و بابایی رو دوست داشت که یکی از فرشته هاشو به ما سپرد تا ازش مراقبت کنیم؟ فکر کنم این بزرگترین مسئولیتی باشه که خدا تو دنیا رو دوش بنده هاش میذاره. امیدوارم من و بابایی از عهده این مسئولیت بزرگ به خوبی بر بیاییم.

خب عزیز دلم، شیرین ترینم، عسل من، با هوش من، موش موشک من ...  و در نهایت بارمان من به این دنیا خوش اومدی. آره عزیزم اسم تو رو بارمان گذاشتیم. به خیلی از دلایل. اما مهمترین دلیلی که منو مجذوب این اسم کرد، معنی بسیار قشنگ و تحسین برانگیزشه. بله مامانی ، میخوام در مورد اسمت برات بنویسم . بارمان یک اسم شاهنامه ایست، نام دلاوری تورانی که با دوازده هزار سپاه و با هدیه‌های فراوان از سوی افراسیاب به نزد سهراب فرستاده شد تا بکوشد که رستم و سهراب یکدیگر را نشناسند و او پیوسته با سهراب بود.

ز لشکر گزید از دلاور سران            کسى کو گراید بگرز گران‏

ده و دو هزار از دلیران گرد            چو هومان و مر بارمان را سپرد

بتوران چو هومان و چون بارمان            دلیر و سپهبد نبد بى‏گمان‏

اگر جنگ جویى تو جنگ آورند            جهان بر بداندیش تنگ آورند

 

این اسم چون شاهنامه ای هست اصالت ایرانی تو رو نشون میده و باعث میشه هرکجای دنیا که باشی به یادت بیاره که تو یک ایرانی هستی. اما معنی بسیار زیبای این اسم که امیدوارم برازنده تو باشه: انسان لایق و شایسته، فرد قابل احترام، کسی که دارای روح بزرگی است. بارمان من امیدوارم این اسم برازنده تو باشه و وقتی بزرگ شدی و آدما معنی اسمتو ازت پرسیدن با شنیدن معنی اسمت تو دلشون به من و بابایی احسنت بگن چون حس میکنن که تو دقیقا همون آدم قابل احترام و شایسته ای هستی که بزرگترین روح دنیا رو داری و تو رو لایق داشتن همچین اسمی بدونن. مامان امیدوارم از اسمی که برات انتخاب کردیم راضی باشی و نمونه واقعی یک بارمان باشی. البته این آرزوییه که چند دقیقه قبل از به دنیا اومدنت برات کردم. وقتی که خانم فیلمبردار ازم پرسید که توی این لحظات قبل از به دنیا اومدن پسرتون براش یه آرزو بکنید، بهش گفتم: الآن هیچی به ذهنم نمیرسه جز این که امیدوارم شخصیت پسرم مثل معنای اسمش باشه.

فرشته من، الآن حدود یک ماه از تولد تو میگذره و من هر روز بیشتر از دیروز عاشق تو میشم. تازه دارم حس مادری رو درک میکنم که با تمام حسهای دنیا فرق داره. بارمان نمیدونی که چقدر دوست دارم و دلم نمیخواد که کوچکترین آسیبی بهت برسه. نمیدونی وقتی توی فیلم به دنیا اومدنت میبینم که چند لحظه بعد از به دنیا اومدنت داری دنبال سینه من میگردی و گریه میکنی و متاسفانه چون من بیهوش هستم نمیتونن پیش من بیارنت؛ چقدر ناراحت میشم. هر بار که فیلمو میبینم ناخودآگاه چقدر اشک میریزم . کاش در لحظه تولد تو به هوش بودم . الآنم که دارم خاطرات اون لحظه رو یاد آوری میکنم، نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم.

قبل از به دنیا اومدن تو وقتی خاطرات زایمان مادرای دیگرو میخوندم تعجب میکردم که چطور از دردناکترین لحظه زندگیشون به عنوان زیباترین و بهترین لحظه زندگیشون یاد میکنن. ولی حالا بعد از دیدن  لحظه به دنیا اومدنت درک میکنم و نمیتونم بگم که چه حسی داره. خب بگذریم، تو یک پسری و شاید هیچوقت این احساسات منو درک نکنی. فقط بهت میگم: "خوش اومدی کوچولوی من"قلب

اما راجع به چهار بهمن 89 برات بگم. 6 صبح من و بابایی رفتیم دنبال مامان شهین و زندایی فخری و با هم رفتیم بیمارستان عرفان، جایی که قرار بود ساعت 7:30 شما چشماتو به این دنیا باز کنی. وقتی رسیدیم بیمارستان من رفتم بلوک زایمان نامه دکترو مهر کنم که همونجا منو نگه داشتن و نامه رو دادن به بابایی. و شروع کردن به انجام کارهای لازم برای عمل....

فیلمبردارو مسئول رویان هم اومدن و ساعت 7:30 هم دکتر اختیاری آمد و منو بردن توی اتاق عمل. دقیقا ساعت 7:47 شما به دنیا اومدیهورا . در لحظه به دنیا اومدنت خود دکتر اختیاری داشت برات اذان میگفت. میدونی اولین نفری که تو رو دید بابایی بود و بعد مامانی و زن دایی جون . من که به هوش اومدم بهم گفتن یک پسر تپل مپل شکل خودت به دنیا آوردی. وقتی آوردنت پیشم دیدم راست میگن، تو 3550 گرم بودی با قد 52 سانتیمتر. ولی خب یکی دو روز بعد از به دنیا اومدنت شبیه بابایی شدی و دیگه شبیه من نبودی.تعجب

وقتی اومدی پیشم با کمک خانم پرستار شروع کردی به شیر خوردن . خیلی برام جالب بود که درست چند لحظه بعد از این که چسبوندنت به سینه من شروع کردی به مک زدن! آخه مامانی از کجا بلد بودی؟ جانم ... البته نمیدونم اون دفعه های اول اصلا چیزی هم میخوردی یا نه؟ چون فکر میکنم که هنوز شیر نداشتم. روز سوم که بردیمت دکتر 250 گرم کاهش وزن داشتی. البته طبیعی بود، همه کوچولو ها اینطوری میشن. ولی من خیلی غصه میخورم که تو اون روزها گشنگی میکشیدی. خب بریم سر داستانمون  و این که فرداش مرخص شدیم و اومدیم خونه. وقتی رسیدیم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه جون، دایی پرویز و زن دایی جون با یک بع بعی اومدن استقبالمون . مامان شهین هم که باهامون بود. خلاصه برای سلامتی شما  بع بعی رو قربانی کردن و اومدیم بالا. اون لحظه اولین باری بود که اومدی خونه خودت ... . قدمت مبارک عزیزم.هورا

و الان که دارم این خاطراتو مینویسم 26 روز از اولین روز زندگیت میگذره. امیدوارم که تا جایی که در توان من و بابایی بوده برات خاطرات خوبی رو نقش زده باشیم. چون میدونم که خاطرات این دوران در ناخودآگاه تو باقی میمونه و در شخصیت آیندت تاثیر خواهد گذاشت.

عزیزم به امید لحظاتی شاد و خاطراتی به یاد ماندنی که هر بار بیام و اینجا برات ثبتشون کنم.

میبوسمتماچ

مامان محبوبه 

 


[ تگ ها : خاطره زایمان ، بارمان ، معنی بارمان ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!