ما و نینیمون
خاطرات پسر کوچولوی محبوبه و جواد
ما و نینیمون
خانه | آرشيو | ايميل

محبوبه طبایی

درباره : من و جواد جون روز ششم آذر ماه سال 82 با نام و یاری خدای بزرگ زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم و از خدا می خواهیم که تا ابد این پیوند رو برامون حفظ کنه.... اردیبهشت 89 خدا یک هدیه آسمانی به ما داد که قراره بهمن ماه بدنیا بیاد.... امیدوارم فرشته من راحت و سالم بدنیا بیاد....
پروفایل مدیر :محبوبه طبایی
روزشمار

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
هشت ماهگی

سلام پسر شیطونم

خوبی مامانی ؟ روزا که مامانی نیست چی کارا می کنی؟ شیطونی؟ بازی؟ نق نق؟ وای این آخری از همه بدتره... با این مقدمه کوتاه فکر کنم باید سریع بپردازیم به کارایی که آقا بارمان توی مدت غیبت ما یاد گرفته...

پسمل گلم مهمترین کاری که اخیرن یاد گرفتی اینه که بدون کمک ما از جات بلند می شی و می شینی.... مبارک این کارو خیلی جالب و هوشمندانه انجام می دی. اول به شکم می خوابی بعد بدنت رو به یک سمت می چرخونی یعنی به پهلو میخوابی و بدنت رو کمی بلند می کنی حالا کف دستت روی زمین تکیه گاه می کنی و کم کم خودتو بلند می کنی یعنی در هر مرحله دستت رو بیشتر به سمت بدنت می کشی و عمودیتر میشه تا آخرکه موفق میشی تعادلت رو حفظ کنی و بشینی..این کارو اولین بار 5 مهر انجام دادی یعنی دقیق فردای 8 ماهگی.. مامان ازاینکارت خیلی ذوق کرد . عزیزم ببین حالا وقتی قدم برداری چه حالی میشم...

الان دیگه خوردنیو خوب می شناسی وقتی هر چیز خوردنی مثل لیوان ، شیشه شیرت ، خصوصا ممه ببینی، می می تو ( پستونک) تف می کنی و دستات تند تند تکون می دی. راستی اگر ما رو در حال خوردن نوشیدنی ( دست به لیوان) ببینی و به شما ندیم گریه می کنی..آخ فدا بشم من.

هنوز سینه نمیری البته دنده عقب چرا ، میری و وقتی نشستی دور خودت می چرخی.. فکر کنم تنبلیت تقصیر مامانیه ، حسابی لوست کرده نمی زاره بشونمت توی روروئک و هرچی میخوای میگه زود بدید دستش.

چند وقت پیش از روی یک کلیپ که روی گوشی خاله بود دیدی یاد گرفته بودی می گفتی دَدَه دَدَدَ.... ولی دوباره یادت رفت الان دیگه می تونی اشیاء رو روی هم بکوبی با مکعب هایی که پسرخاله سرتولدش بهت هدیه داد این کار و خیلی خوب انجام میدی

هفته پیش بردمت آتلیه خاله نوشین و کلی ازت عکس گرفتیم. آخ گلم نمیدونی چقدر بد اخلاقی کردی... فکرنمیکردم بقول عمه مانا اینقدر خلقت تنگ بشه... فکرکنم ازتاریکی و نور و پروژکتور بدت میامد. به هر حال امیدوارم عکسای خوبی ازش در بیاد. بابایی خودشو هلاک کرد تا شما رو بخندونه... قربون اداهات

مامی چند روزیه که یکم سرماخوردی و خیلی بهانه گیری می کنی شب ها  هم  خوب نمی خوابی و کلی داری مامان و بابا رو اذیت می کنی. ولی من بیشتر بخاطر خودت ناراحتم . وقتی نق می زنی و یا می زنی زیر گریه خیلی سوزناکه و بقول یکی ازدوستای بابا رحمی میشی .. دلم کباب می شه که هیچ کاری نمی تونم برات کنم.

راستی حمام رو خیلی دوست داری و آب بازی و یاد گرفتی. وقتی توی وان حمامت میشینی با دستات تند تند می کوبی روی آب و می پاشی به همه جا توی صورت خودت هم می پاشه و بدت میاد. عاشق آبی. حتی یک دقیقه که می خوام دست و صورتت رو توی ظرفشویی بشورم دستت رو می گیری زیر شیر و شروع میکنی به آب بازی و وقتی شیر آبو می بندم اعتراض میکنی.

راستی مهم تر از همه اینکه خلاصه بعد از هشت ماه تونستم برات ماهگرد بگیرم. هشت ماهگیت مبارک نمکدون، فلفل دون، بارمان دون، همه چی دون!

 


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!