ما و نینیمون
خاطرات پسر کوچولوی محبوبه و جواد
ما و نینیمون
خانه | آرشيو | ايميل

محبوبه طبایی

درباره : من و جواد جون روز ششم آذر ماه سال 82 با نام و یاری خدای بزرگ زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم و از خدا می خواهیم که تا ابد این پیوند رو برامون حفظ کنه.... اردیبهشت 89 خدا یک هدیه آسمانی به ما داد که قراره بهمن ماه بدنیا بیاد.... امیدوارم فرشته من راحت و سالم بدنیا بیاد....
پروفایل مدیر :محبوبه طبایی
روزشمار

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
تولد چهار سالگی- بادبادک

پسر نازم

اینبار تاخیر من از همیشه طولانی ترشد. خب یه بهونه بزرگ برای این تاخیر دارم. و اون هم جوجه جدیدیمونه. بله با یک خبر مهم امدیم. شما داری خواهر دار می شی .
هوراااااااااااهورا

خب برات بگم که چند ماهی هست که مامان محبوبه دوباره شدید گرفتار شده. الان 28 هفته هست که نی نی جدید تو دل مامانه و طبق محاسباتمون اوایل خرداد بدنیا میاد. عکس العمل تو نسبت به این نی نی مثل همیشه یک برخورد آرام و منطقیه.متفکر

شما کلا رفتارت بسیار منطقی و متینه. کلا زیاد اهل هیجانات چه مثبت چه منفی نیستی . از این خبر هم نه ناراحتی و نه خیلی خوشحال . شاید بتونم بگم بی تفاوت. اوایل هر کس درباره این موضوع باهات صحبت می کرد ignore میکردی، انگار چیزی نشنیدی ولی بعد از مدتی دیگه وجودشو قبول کردی و حالا درباره اش حرف می زنی ( البته بزرگ شدن شکم من هم بی تاثیر نبوده) حالا هر از گاهی می
پرسی که نی نی کی بدینا می آد؟ خرداد کی می شه؟ یعنی تولد من بشه ؟ و اینکه دختره؟ابله
اسمشو قراره چی بزاریم؟ یک چیز خیلی جالب : یه بار مامان هانا ( همکلاسیت) داشته
قربون صدقه یه نی نی می رفته شما هم اونجا مشغول بازی بودی، رفتی مانتوشو کشیدی و
گفتی : مامان منم نی نی داره!!!! از توی درون گرا خیلی بعید بود.کلی حال کردم
نفسم.ماچ

از
هانا گفتم از کلاس و بادبادک برات بگم . اینقدر به اینجا سر نزدیم که موضوع به این
مهمی هم گزارش نشده

شما
از اول اردیبهشت (93) یعنی درست 3 سال و 3 ماهگی رفتی مهد. البته می ری بادبادک که
به هیچ وجه بقول خانم فرمانی اسمش مهد نیست.هنرکده بادبادک. برات بگم که خیلی زود
جذب شدی و اصلا منو اذیت نکردی. کلا 3 روز اونجا نشستم ولی
خب تا دو ماهی خیلی اذیت شدیم. ناراحتاز اونجایی که تو آدم اعتراض و جنجال نیستی و همه
چیز خیلی بزرگوارانه قبول می کنی درباره این موضوع هم خیلی اروم و منطقی شرایط
جدیدو پذیرفتی. مامان گاهی اوقات اونقدر حرفامو راحت می پذیری و یه باشه میگی که
خودم به فکر می رم. میگم آخه این بچه چقدر با شعوره چقدر بزرگه شرمنده ام می کنی و
گاهی اوقات نگران. نگراننگران میشم برای خودت چون گاهی اوقات اعتراض خوبه گاهی خوبه آدم
حس های بدی که داره رو بروز بده مثلا اون سه روز که می آمدم مهد می شستم و شما می
رفتی داخل کلاس مامانای دیگه هم مثل من بودن که نی نی هاشون داشتن جذب می شن. اون
نی نی ها نیم ساعت یکبار می آمدن تو سالن و مامانشون چک می کردن یه گپی می زدن و
به اصرار مامانها دوباره بر می گشتن سر کلاس اما تو یکبار هم نیومدی بیرون. خنثیدر
حالیکه منطمئنم دوست داشتی بیای بیرون ولی شرم و خجالت مانعت می شد. آخه چراآخ
چون هیچ کاری رو با اجازه خودت انجام نمیدی بلکه شراطی رو تحمل می کنی و منتظر
اجازه مربی بودی. برات بگم که همزمان با جذب تو یک پسر آنارشیست هم داشت جذب می شد
که خیلی همه رو اذیت می کرد. و باعث شده بود که شما هر روز خط خطی بیای خونه نمی
دونی چقدر غصه خوردم و اشک ریختم . گریههرچی به مربی ها می گفتم بهم جواب میدادن که
بارمان باید یاد بگیره از خودش دفاع کنه و حتما اذیت نشد چون گریه نکرد چون هیچ
چیز نگفت ما متوجه نشدم. من چه جوری باید تو کله شون میکردم که بارمان روش نمیشه
اعتراض کنه. عصبانیخلاصه اینکه شانس اوردیم پدر بچه ماموریت گرفت رفت کیش . نتیجه این
داستان جای یه زخم روی گونه راست شماست که همیشه چکش می کنم تا ببینم خلاصه کی
میره.گریه

ولی
اون روزها گذشت کلاس خاله مهدیه و ساناز تمام شد و شما رفتی کلاس خاله ماندانا و
خاله بیتا و در نتیجه دوران راحتی و آرامش من وتو شروع شد. دو تا خاله منضبط دقیق
و مهربون. خوابحالا شما به کلاست علاقه مند شدی و روزهای تعطیل از من و بابا می پرسی
که چرا بادبادک تعطیله؟!

توی
این مدت تولد چهار سالگی شما رو داشتیم که توی بادبادک گرفتیم و کلی بهمون خوش
گذشت :

 

 

 

 

چهارشنبه هم جشن پایان سال رو داشتیم که مامان و باباهادعوت بودن:

 

و کلی از هنرهای شما رو دیدیم. اینم جعبه هفت سین شما:

 راستی شما در این سلسله جشن ها سیب بودی:

خب
دیگه مامان باید بره، فقط از دوستانی که این مدت از من نا امید شده بودن و فکر
میکردن دیگه به اینجا سر نمی زنم عذر خواهی می کنم . ما هیچ وبلاگ دیگری و یا پیجی
در فیسبوک نداریم ما فقط کمی تنبلیم.

 


[ تگ ها : هنرکده بادباک ، تولد چهار سالگی ، نی نی جدید ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!