نزدیکیم به ..."تولد هفت سالگی"

سلام سلام به دو تا جوجه گلم دوتا فرشته هایی که گاهی سرتق ترین هستن
خب اول از همه مثل همیشه باید بگم کلی تاخیر داشتم دیگه سال و رد کرده و .... اما خب همیشه به یاد اینجا هستم . اینجا اولین مکانی هست که من و بابا شروع کردیم با بارمان حرف زدن که البته اصلا بارمانی نبود و یک لوبیا کوچولو بود بدون نام. فکر کنم 11 هفته طول کشید تا فهمیدم جوجه یک پسره و 5 ماهی طول کشید تا بارمانو پیدا کردم ، اسمی که هنوز هم برام زیباترینه الهام بخشه و با صدا کردنش لذتی می برم وصف نشدنی
برات بگم که امروز 19 دی ماه سال 96 هست که من دارم از پشت میزم کارم این پست رو تایپ می کنم
اما برات بگم از علت اینکه بعد از این همه وقت یاد اینجا افتادم و همت کردم بیام و بنویسم.خیلی جالبه تقریبا دو هفته دیگه تولد 7 سالگیته یعنی 7 سال گذشت از روزی که پا گذاشتی تو خونمون دو شب پیش برای اولین بار یه برخورد خیلی عجیب باهام کردی. البته که برای خیلی ها حتما عجیب نیست و خیلی هم عادیه ، اما برای بارمان اسمش عجیبه.
مثل خیلی شب های دیگه از زندگی ام که با سردرد میام خونه ، قرص خورده بودم و روی تختم دراز کشیده بود توی تاریکی تا سرم بهتر شه . شما ، لیان خانم و بابا توی حال مشغول فوتبال بازی بودین. تا اینکه تصمیم گرفتین برید بیرون ( نقشه بابا بود برای اینکه من بتونم توی آرامش استراحت کنم) صدات می شنیدم که به بابا گفتی می خوام برم به مامان یه چیزی بگم و اونم مخالفت کرد که نه مزاحم استراحتش نشو. و تو اصرار کردی و اونم گفت باشه. اومدی توی اتاق اما برخلاف همیشه که بی ملاحظه شروع می کنی با هیجان بلند حرف زدن خیلی آروم اومدی جلو و یواش بهم گفتی : شما بهتر شدی؟! منم گفتم یک کوچولو تا اینو گفتم بغلم کردی و فشارم دادی و گفتی خوشحالممممممممم. و همدیگر و بوس کردیم.
وای بارمان تو نمی دونی که اون لحظه من خوشحالترین بودم خوشبخترین مامان دنیاااااااا و متعجب ترین. از بارمان خیلی بعید بود خیلی ( الان که برای ویرایش، متن و دوباره خوندم اشک توی چشمام جمع شد)
شاید اولین بار بود
نمی دونم توی دو سال اولی که بدنیا اومدی شاید اونم مطمئن نیستم که خودت خواسته باشی بیای بغل و بوس کنی مامانو ولی در سالهای اخیر و قطعاااا مطئنم که هرگز این اتفاق نیفتاده . و همیشه این من بودم که دعوتت کردم به بغلم و بوسیدمت و باخواهش و گاهی اصرار مامان بوسم کردی.
خلاصه بعد از این لحظه خبری که می خواستی بهم بدی رو گفتی و رفتی ( خبرم که خب طبق معمول درباره مدرسه بود، فکر کنم یه کارت جدید گرفته بودی)
زیباترین پسر دنیا و بد انق ترینشون دوست دارم قد یه دنیا
این روزا داری قدم به قدم سواد دار میشی و دیگه برای خودت کسی سعی می کنی کتاب بخونی و خوش خط بنویسی و کارت جمع کنی و با رسیدن به 20 تا کارت از مامانی جایزه بگیری
اینجا برات می نویسم که یادت نره، دبستان ادب میری و اسم معلم مهربونت آقای سوری هست یه تپل مهربون
خب خیلی گفتیم و از خواهر مهربونت هیچی نگفتیم. لیان خانم
ایشون برخلاف شما دنیایی از احساساته که البته تو هم فکر کنم داری فقط کاملا درونیه و مال لیان برعکس کاملا نمود بیرونی داره
دوست داره و تو معبد و مابش هستی . راضی همه چیشو بده و اما بتونه بیاد توی اتاق تو و خب متاسفانه با یک برادر اخمو عصبانی مواجه که در 60 درصد مواقع این اجازه رو نمیده
بغلت می کنه و سعی میکنه ببوس شما رو و هر از گاهی که تو توی حس باشی و پاسخ بدی به احساساتش زیباترین لحظات و می سازید.
دو، سه شب پیش گریه میکرد که می خوام برم اتاق بارمان، اومدم بغلش کردم میگم لیان چی شده ؟ اشک می ریزه میگم می خوام باهاش دوست باشم . برم اتاقش.
حالا دیشب از خونه مامانی برمیگشتیم یه بطری خالی دستش بود که درشو خونه زندایی جون گم کرده بود. نق و گریه که درش می خوام من می گفتم درش و خونه زندایی جون گم کردی خب . می گفت میخوام باهاش دوست باشم ....
یعنی همچین بلایی داریم ما ...
خیلی شیرین زبونی می کنه و حرفایی می زنه فراتر از انتظار
لیان خانم هم فعلا با خاله ( پرستار) هست و کم کمک باید آماده بشه برای ورد به مهد ایشالا سه سالش تموم بشه قراره بره آوند
ایشالا ، تا ببینیم چی پبش میاد.
بنده دارم میرم کلاس رقص ، لیان خانم هم جدیدا به محض اینکه لباس دخترونه می پوشه گوشیمو میاره که فیلم تمرینمو بزاریم و برقصه. حتی با پوشیدن یک جوراب شلواری خالی هم تحریک میشه
آهان یه خبر درباره خودم اینکه این مدت یکم درگیر درس و امتحان بودم ، بعد از سالها عزم خود را جزم کردیم و رفتیم نظام مهندسی
خب دیگه بریم، این دو هفته مطمئنن شلوغ خواهیم بود با تدارکات تولد آقا بارمان
به امید روزای قشنگ برای هر دوتون
مامان محبوبه
/ 0 نظر / 23 بازدید